#من_به_عشق_و_جزا_محکومم_پارت_258

شاید می‌خواست مُهر تاییدِ هویتم رو بزنه که این‌جور پیشونیم رو عمیق بـ ـوسه زد، چشم می‌بندم از آرامشی که سرازیر شد به قلب ناآرومم، آرامشی از جنس ده سال دوری، پر شدن نقطه‌چین‌های زندگیم.

نفس عمیق هر دومون می‌گفت، من و علی فقط، کنار هم...

- کی رسیدی عمرم؟

- جسمم یه ربع ساعتی میشه؛ ولی فکرم که از کنارت جُم نخورده، با اون مقوای پیتزا فکر کنم هیچی برای خوردن نداریم.

- چی دوست داری بخوری باربی؟

تشبیه‌ش اولین کارخونه‌ی تولید شکر رو تو دلم برپا می‌کنه، وای چه بازدهی خوبی داره این کارخونه.

- ماکارونی دست‌پخت علی‌جون.

این علی‌جون رو از روی گفته‌های نیلو رونوشت برداشتم وقتی داشت می‌گفت:

" وای خدایا به زور آوردمش، به زور هم باید برش گردونم، بابا بیا برو چیه عین زالو افتادی به جون من و بچه‌هام، بیا برو بیفت به جونِ علی‌جون "

دستش رو پایین‌تر از گونه‌هام کشید، گونه‌هام رو بوسید بی‌هیچ تبعیضی.

- حیف که اون لپ‌هات آب شد، دوستشون داشتم.

دستم رو قلم‌وار روی تنش کشیدم.

- چه‌قدر خوبه که هنوز کلی عضله داری، نیلوفر با اون بالش‌های کَت و کلفتش عادتم داده سرم رو جای سفت بذارم، (انگشت اشاره توی سینه‌اش کوبیدم ) کجا بهتر از اینجا؟

نیشگون محکمی از بازوش گرفتم که هیچ عکس العملی در پی نداشت. اون هنوز ناباورانه نگاهم می‌کرد.

romangram.com | @romangram_com