#من_به_عشق_و_جزا_محکومم_پارت_257


- لاغر شدم تعجب کردی یا پیر شدم؟

شاید مغزش کم کم داشت از شوک دیدنم در می‌اومد و می‌تونست جواب و سوال‌ها رو مخابره کنه. چرا این‌قدر آروم اسمم رو نجوا می‌کرد؟

- یلدا؟

محکم لب زدم، درست روبه‌روی چشم‌های قهوه‌ای رنگش.

- جونم؟

صورت قاب گرفته‌م رو فشار خفیفی داد، لبخندم به پهنای صورتم می‌رسه.

- جونِ یلدا؟

- خودتی؟ این‌جا؟ کِی...

- آخه گفتن تولدِ یه جیگری نزدیکه، براش کیک آوردم.

با ابرو اشاره‌ای به آشپزخونه کردم، تازه فهمیدم یلدای سی ساله چه‌قدر می‌تونه شیطون باشه. متعجب دیدم می‌زد.

- شیطون شدی.

مقابله به مثل کردم، صورتش رو بین دست‌های ظریف شده‌م قاب گرفتم.

- از وقتی هواپیما نشست و آب و هوای تو به سرم خورد این‌جوری شدم.


romangram.com | @romangram_com