#من_به_عشق_و_جزا_محکومم_پارت_256
- آخ چونهم.
به یکباره نشستنش و خوردن سرش به چونهم. بفرما یلدا خانم این هم از عذاب گناهکارانی که وعده داده بودن.
یلدا قربونِ قهوه ایهای گرد شدهت بره، یلدا پیش مرگ تعجب تو چشمهات بشه که بودنم رو باور نداره.
یلدای نوزده ساله هم حالا آروم گرفته بود از این نگاه وحشی و پرتب و تاب.
جز به جز شکافت صورتم رو دستِ تو بین راه موندهش که برای واقعی بودنم تا نصفه راه اومد و همه و همه تو کسری از ثانیه بود.
بهت و ناباوری بین قهوهای چشمهاش و من دوست داشتم این ناباوری رو، سر تا پای نشسته روی تختم رو با چشمهای کلافه و پریشون پاییدن و من دوست داشتم این کلافگی رو، دستهای پرتوانش که همیشه دمبلهای سنگین میزد؛ ولی حالا بین راه صورتم اسیر مونده بود و من دوست داشتم این درموندگی رو، سکوت سنگینی که روی زبانِ متعجبش سایه انداخته بود و من دوست داشتم این سکوت و نگاه پر حرارتمون رو. گاهی نگاهها گویاتر از زبان سخن میگن شک نکنید.
من بعد از سه سال دیگه یاد گرفته بودم همیشه لبخند بزنم؛ حتی تو زمانی که قلبم از شدت هیجان داشت تو دهنم میزد.
لبخند بزنم وقتی مَردم داشت با چشمهاش تمام وجودم رو کنکاش میکرد. از من چی میخوای مَردِ من؟
چرا میترسید دستهاش رو به صورتم برسونه؟ میترسید بودنم یه رویا باشه؟ آخه کدوم رویایی تو خواب این قدر رنگِ واقعیت میگیره؟ کدوم رویایی پس زمینهاش میشه صدای ضربان بالا رفتهی قلب هر دومون؟ کدوم رویا با دکوراسیونِ این قدر شلوغ و بهم ریخته عجین میشه؟
دستهای سنگین و درمونده بین راهش رو به سمت صورت پر التهابم میبرم، جایی که دوست داشت بهش برسه، رسیدم، بالاخره رسیدم، به وصال مردی سیاهپوش که سالها برای داشتنش از خدای منان طلبکار بودم.
بذار فقط من باشم که مجازات میشم برای لمسِ کسی که به سبب آیهها از من منع شد.
- سلام.
باهام حرف نمیزد؛ ولی با نگاهش میگفت حرفها داره برای گفتن. شاید باید غذای بیشتری میخورد تا الان مجبور نباشه سرتاسر چهرهی جدید من رو با نگاه ببلعه. موهای کوتاه کرده و مش شده، ابروهای روشن با ضمیمهی چشمهای مشکی م.
به قول نیلو که میگفت " کوفتش نشه، لولو تحویل داد هلو تحویل گرفت " ببین این مردِ زبوندراز چه به سرش اومده؟
romangram.com | @romangram_com