#من_به_عشق_و_جزا_محکومم_پارت_253


دل نیمه جونم هنوزم غریبه»

در آستانه‌ی درِ اتاق خوابم مردی به شدت خسته روی شکم افتاده بود، یلدای نوزده ساله به شدت بی‌قراری می‌کرد؛ اما یلدای سی ساله خیلی وقت بود که کلید اتاق نوزده سالگی رو به دورترین جای جغرافیا پرتاب کرده بود. شاید صدای زمزمه‌اش به گوش برسه؛ اما هیچ کسی قرار نیست به حرفِ یلدای نوزده ساله گوش بده.

لباس‌های مشکی رنگش به جای تنش کف اتاق کنار تخت به هر سمت و سویی پخش شده بود، من هنوز هم برای شستن و اتو کردن لباس‌هاش مثل گذشته اشتیاق داشتم. سوزِ سرمای بیرون ماهیچه‌های درهم پیچیده‌اش رو جمع کرد، اون ابهت مردونه تو خودش جمع شده بود.

با تکون خوردش، تختم صدای قیژ بدی داد. لبخندی ‌زدم به صحت گفته‌ی مامانم.

" ماشالله با قد و هیکل شوهرت، دو سه ساله یه بار باید تختت رو عوض کنی الله اکبر با این جُثه‌اش همه‌ی پیچ و مهره‌ی تخت از هم وا میشه."

من الان با این جسم و حجمم چه‌قدر برای این مرد کوچیک بودم.

حدسم درست بود، از خستگی انگار نای پیدا کردن پتو رو هم نداشته.

ساک دستی‌ام رو آروم کنار در ورودی تکیه دادم. پا گذاشتم به اتاقی که سال‌ها در حسرت دوباره داشتنش سوختم، یه لحظه‌هایی تو زندگی چه‌قدر غیر قابل تصورن!

انگاری دلم شده بود اسپانسر تمام تولیدی‌های شیرینی‌جات.

پتوی پیچیده در هم رو تو گوشه‌ترین نقطه بین دیوار و تخت پیدا کردم؛ مردِ من هیچ‌وقت نتونست یک جا آروم بخوابه. این پتوی یخ کرده قدرت گرم کردن این ماهیچه‌های پیچیده در هم رو داره؟

با حس سنگینی پتو کمی از هم باز شد و من بین شلوغی تختم لباسی رو دیدم که یازده دوزاده سال قبل با مکافات مابین انواع و اقسام لباس‌های خوش‌فرم و فری سایز، برای ساعت‌های استراحتم خریدم.

چرا ؟ چرا این مرد رو ول کردم؟ چرا نتونستم با کم بودنش بیشتر بسازم؟ کی باورش میشه؟ اون مردِ سیاه‌پوش و این همه احساس؟ پس این‌طور ده سال نبودنم رو تاب آورده؟ این همون مردیه که ابهت رفتارش از ترس دلم رو می‌لرزوند؟ اون مردی که غیظ می‌کرد من از ترس سکته کرده بودم؟ کیه که باور کنه این ماهیچه‌ها، این خشونت‌ها، در مقابل ظرافت زنانه‌ی من کم آورده؟

جای گلوله‌ی قدیمی از سر شونه‌اش سرک می‌کشید، نه دیگه بیشتر از این نمی‌تونم عبدِ رو سفیدی باشم. درسته که این مرد از محارم من نبود؛ اما دلم، عقلم، رویاهای شبانه‌م که هر مردی کنار محرم خود آروم می‌گرفت، می‌دونست و شک نداشت هیچ کس نمی‌تونه به روح و روانم به جسم و ظرافت‌هام این طور ماندگار دست بکشه. قلبم معانی لغات عرب رو درک نمی‌کرد، فقط با زبان مادری خودش با ضربان و پر کشیدن به سمت این جسمِ خسته می‌گفت این همون کسیه که سال‌ها این‌جا حبسش کردی. لبه‌ی تخت جا گرفتم، چه‌قدر خوب که با سبک شدنِ وزنم تخت دیگه تکون نمی‌خوره. باز پلیر افکارم با صدای بلند شروع به کار کرد.


romangram.com | @romangram_com