#من_به_عشق_و_جزا_محکومم_پارت_254
«وای دله بیقرارم
دیگه دل ندارم
دیگه تا کی باید این عشقُ به روم نیارم؟»
" خدای رحمان و رحیم، ببخش بندهای رو که دنبال هوای نفس خویش رفت "
حتی نوازش اون تکه گوشتِ اضافهی جای گلوله هم میتوانست آرومم کنه و داشت واقعیت بودنم رو گوشزد میکرد.
جای این گلوله رو دوست داشتم و دارم؛ چرا که به خاطرش علی سه هفته و چهار روز کنارم شبهای خوشی رو ساخت، خاطراتی که سالها روی سرم آوار بود.
«من هنوزم میخوامت بد به دلت راه نده»
موهای نمدارش لو میدادن که قبل از خوابِ عمیقش دوش گرفته.
«نه میتونم نه میتونی که بد بشی
نه میخوایُ نه میزارم که ازم رد بشی.»
الهی العفو، الهی العفو. چه خوب که خدا برای خطاکارانی مثل من دری باز کرد به اسم توبه.
خدایا من بعد از تو، این مرد رو میپرستم، پس خورده نگیر از بـ ـوسهای که روی موهای خیسش میزنم.
نم موهاش به روی لبهای خشک شدهم خون به رگهام ریخت، نفس عمیقم بین موهای شامپو خوردهش برام شد شروع دوباره، شد نقطه سرِ خط.
بیهیچ قلم و دواتی روی تنش نقش دوستت دارم میزنم، نقش عاشقتم رو روی سر شونهاش حک میکنم، با اون دو تا خالِ توی کمرش نقطههای جانم رو جایگزین میکنم؛ ولی هنوز هم از بیدار شدنش میترسیدم، از اولین دیدارمون بعد از ده سال، از نگاهش، از حرفهاش، از خواستنم، از برخوردش، کاش همیشه بتونه اینطور آروم و بیدغدغه بخوابه؛ ولی الان باید هوشیار بشه بیدار بشه و تکلیف خواستنمون رو مشخص کنه. کنار گوشش آروم لب زدم:
romangram.com | @romangram_com