#من_به_عشق_و_جزا_محکومم_پارت_251
اشک اولین عکس العمل من بعد از دیدنِ خونهم بود، هر چند خونهی قدیمم؛ اما وسایل و چیدمان عوض نشده، نشون می داد که باز هم میتونم بگم خونهم. چشمهام در نهایت کنجکاوی داشت همه جا رو میپایید، خیلی زود کوچکترین تغیرات رو ضبط میکردم، جای بخاری رو شوفاژ گرفت بود، گرامافونی که همیشه دوست داشتم داشته باشم، کنار درِ ورودی آشپزخانه بهم عرض ادب کرد، میز نهارخوری چهارنفرهی کنار سالن کجا بود؟ شاید من با این چشمهای پر اشک نتونستم درست ببینم؟ جا کفشی جهازم پر بود از کفشهای مردونه و... و یک اسپورت دخترونه!
نه نه، شک نکنید، علی مَرد من، مرد وفای به عهد بود. این اسپورت دخترونهی صورتی با بندهای پیچ و تاب خوردهی پستهای رنگش همونی بود که به زور و خواهش خودم برام خرید و تنها دلیل ممانعتش جلف بودن رنگش بود.
" یلدا خدا وکیلی چیه این؟ بپوشی میشی انگار پلنگ صورتی."
و من هیچوقت زمان برای پوشیدنش پیدا نکردم.
عکس سرمجلسی عروسیمون از اتاق خواب به بالای مبل سه نفره انتقالِ مسیر داده بود، چرا؟
یه چند تا گلدون طبیعی و مصنوعی به تزیین خونه اضافه شده بود، روی گل میز وسط مبلمان هم یک جعبهی کاغذی پیتزا و در کنارش بطری زمین خوردهی پپسیِ قرمز رنگ، وای وای از این مرد با عادتهای ترک نشده.
"- علی اینقدر نوشابه نخور، قند میگیری.
- خوب بخوام تو رو هم بخورم قند داری شیرینی، حداقل اینجوری بهم نمیگن آدم خوار."
درست و دقیق شش روز طول کشید تا سیاهیِ جای دندونش از روی بازوم محو بشه.
درست اینجا، بین هوای خونهی قدیم، بین بوی خوشِ شامپوی مَردم، تمام آهنگهای گوش داده تو این سالهای دوری توی گوشم وزوز میکرد.
" من هنوز همونم، همونی که به خاطرت تو رو همه در اومد
من هنوز همونم، اونی که زندگیشو داده پای تو من بودم "
و درست در آستانهی درِ اتاق خوابم...
romangram.com | @romangram_com