#من_به_عشق_و_جزا_محکومم_پارت_250
چهقدر نگاه هـ ـرزه بهت افتاد؟ چند بار محمود مجبور شد بیاد دنبالت تا ارازل بفهمن بیکس و کار نیستی؟ چهقدر طعنه چهقدر نیش و کنایه خوردی؟ واسهت بس نبود اون همه تهمت که میخوای پسرهای مردم رو از چنگشون در بیاری؟ و بیا به همه ثابت کن دنبال هیچکدوم از اینها نبودی.
حالا من تو محوطهای که تنها چند درخت و نهال کوچیک بهش اضافه شده بود ایستادم، روبهروی دری که رنگش از قهوهای به خاکستری تغییر کرده.
یا علی.
بلند شدم و قدم به قدم نزدیکتر، دستم لرزون روی زنگ درِ خونهی قدیمی رفت.
چهقدر دلنشین بود وقتی داداش به گوشم رسوند میخوای بری، برو سمتِ همون خونهی قدیمت.
باز فشار محکم زنگ، باز نزدیک بود بیدار شدن یلدای نوزده ساله. هیش صدا ندید.
نه انگاری کسی خیال باز کردن در رو نداشت.
یه امید واهی بیشتر نبود که کلیدِ قدیمی خودم بتونه من رو از این درِ آهنی رد کنه، کلید خونهای که ده سال یادگاری نگه داشتم، اولین خونهای که من به عنوان خانمش واردش شدم. یلدای نوزده ساله به یلدای سی ساله پوزخند کجی میزد.
اما ناباورانه توپی قفل چرخید و یلدای سی ساله به روی یلدای نوزده ساله لبخندی از سرِ پیروزی زد.
در با صدای تَق کوچیکی از هم باز شد.، اون زمان هم که نوزده ساله بودم این در برام سنگین بود،
جای خالی آقای یوسفی توی چشم میزد، در رو فشار دادم و وارد شدم.
مگه آدم تو فضای کوچیک خونه سرگردون میشد؟
داشتم میمردم ولی آروم، آروم، آروم.
نفس عمیق من از صدقه سرِ بوی خونهی قدیمم، بوی مولکولهای خوشبوی شامپو تو فضای کوچیک خونه.
romangram.com | @romangram_com