#من_به_عشق_و_جزا_محکومم_پارت_249
- میگی چیکار کنم؟ بدوم برم تو بغلش؟
- تو اصلا خودت میدونی چته؟ چی میخوای؟ با خودت چند چندی؟ نکنه نمیخوای با من حرف بزنی؟
- چرند نگو.
- پس دیگه چه مرگته؟ یلدا دیگه تمومش کن، به چی میخواستی برسی که نرسیدی؟ درس خوندی مدرک گرفتی، استخدام شدی، به آرزوت هم که رسیدی و مهماندار شدی، این هیکل لامصبت رو هم که حرومت بشه انشاءالله ساختی، کلی هم پولِ بیزبون رو تو حسابت جمع کردی، الان دقیقا دیگه چه مرگته؟ آره سخت بود این دوری، خیلی هم سخت بود؛ ولی تو رو به چیزهایی رسوند که حتی خوابش رو هم نمیدیدی، الهی خدا خیر به علی بده که با طلاق دادنش کلی به نفعت کار کرد...
درست میگفت، مدرکم رو، کارم رو، پول انباشته تو حسابم رو، این هیکل جمع و جور و رو فرم اومده همه و همه رو الان داشتم.
- اون رو هم از این چشم انتظاری در بیار، میدونی که به پات نشسته، داری زمان رو هدر میدی، به قول خودت دیگه اون دختر هیجده نوزده ساله نیستی، حالا به همه چی با دید منطق نگاه میکنی، بهانهی خرکی نمیگیری، مهمتر از همه شرایط رو درک میکنی؛ پس مطمئن باش برای زندگی با هر سختی آمادهای، این دست دست کردنت واسه چیه؟
- چرا حداقل تو این همه سال یه تلفنی یه سری به خودم نزد؟ اون که این همه راه رو اومده بود.
- عزیز من، گفت که به خاطر خودتت بوده، گفت برای اینکه از کار و زندگی نیفتی برای اینکه دست از تلاش نکشی. همون دوبار هم که سر زد از سرت زیادی بوده، تو باید یکی مثل محمود میخورد به پستت تا یه بچهی ناخواسته بذاره تو شکمت تا بتمرگی تو خونه، بعد از اون محمود هم برات نگفت؟
آره داداش هم گفت یه روزهایی حتی بین کسایی که همدیگه رو دوست دارن سوءتفاهم پیش میاد، گفت درست مثل خودش و قضیهای رو تعریف کرد:
"عید سالی که عمو اینها بعد از چند سال اومدن بوشهر، نیلوفر تو حیاط نشسته بود و گوشیش دستش بود، کنارش که نشستم سر حرف رو باز کردم و کشیدم تا جایی که مَد نظرم بود، همین جور که سرش تو گوشی بود، ازش پرسیدم.
به نظرت راسته که میگن عقد دخترعمو و پسرعمو رو تو آسمونها بستن؟ یه دفعهای خندهای کرد و رک گفت نه خره، این چه حرفیه( این ماجرا رو هیچوقت فراموش نمیکنم، سوءتفاهمی که سرِ من داشت بینشون شکل میگرفت. اون وقتی که من داشتم به نیلو اس میدادم و گله کردم نو که اومد به بازار کهنه میشه دل آزار؟) یلدا شوکه شدم، اصلا فکرش رو هم نمیکردم، مطمئن شدم اون وقتهایی که زنگ میزدم به عمو تا حالشون رو بپرسم، نیلوفر از عمد نمیخواسته باهام حرف بزنه؛ ولی خودش بعدها گفت از شرم نمیدونسته چی بگه. یلدا خواهرم یه وقتهایی اون چیزی که میبینی و فکر میکنی با واقعیت تفاوت داره."
و الان من بین این محرکها مونده بودم، آواره و سرگردون.
نیلو: پاشو خواهر من، پاشو، مگه این سالها کم سختی کشیدی؟ چهقدر حرف از غریب و آشنا شنیدی؟
romangram.com | @romangram_com