#من_به_عشق_و_جزا_محکومم_پارت_248

روی تک نیمکت محوطه نشستم. هنوز هم بلاتکلیف بودم، هم خودم، هم احساسم، هم این جعبه‌ی کنار دستم.

هوا سوز کمی داشت و این برای من یعنی سرُم فرار از گرما و شرجی.

این دو راهی که علی با نامه‌اش پیش روم باز کرد، هنوز بی‌مسافر مونده بود. هر دو راه برام کشش داشت ولی انتخابش خیلی سخت بود. دقایقی قلبم از این همه عشق و علاقه شاد بود ولی دقایقی بعد از این ده سال دوری لبریز. دچار شدم، من هم به خوددرگیری گرفتار شدم، به دل دل کردن دچار شدم.

به دیشب فکر کردم، به نیلوفر که بعد از دو روز دلخوری ازش، خودش به دیدنم اومد.

ننشسته رفت سر اصل مطلب.

- نامه رو خوندی؟

- اوهوم.

- جواب سوالت رو گرفتی؟

- اوهوم.

- می‌خوای چی‌کار کنی؟

- چی رو؟

- یلدا دهن من رو باز نکن. درست جواب بده.

- جواب چی رو بدم؟ نیلوفر این نامه مالِ ده سال پیشه، انقضاش دیگه تا الان سر اومده.

- نچ نچ، ای خاک دو عالم تو سرت. مگه عشقِ تو تاریخ انقضاء داشت؟ مگه محمود بهت نگفت پریشب باهاش حرف زده؟

romangram.com | @romangram_com