#من_به_عشق_و_جزا_محکومم_پارت_247
کمی به ذهنش فشار آورد و تو صورتم دقیق شد.
- او خانم خیلی چاق بودا؟
خندیدم از لهجهی شیرینش که الان متعجب بود.
- چاق بود، من همون دختر چاقم که تو بدترین روز زندگیم به دادم رسیدی. دین بزرگی رو گردنم گذاشتی.
لبخند اون هم شکل آشنایی به خودش میگیره، شرم زده گفت:
- نه ای چه حرفیه؟ برای خواهروم کردم.
- تو اون روز نحس شما بهترین اتفاق بودی، ممنونم که بهم کمک کردی.
پیرزن لبخندی به من و جابر زد.
- دخترُم دعاش کن با ای دلِ رحیمش ای دفعه که میریم خواستگاری بشه برا بچهم، هشت نه ساله بچهم اونجا دلش گیره، خاطرِ دخترو رِ میخواد ای باباش راضی نمیشه.
آخ از جابر، از مردی که دل مهربونش رو به هوای گذروندن دورهی هیجده ماهه سربازی هشت نه ساله که جا گذاشته، آخ از سابقهی خواستن من و جابر. وای از عشق که صدها چهره داره، از ته دلم میون ابرهای پیچیده تو هم آسمون براش خواستم.
- انشاءالله که این دفعه درست میشه مادر جان.
- انشاءالله، انشاءالله.
دیدنش حالم رو بهتر کرد، درست تو روزی که انگار خدا برای پذیرایی از من داشت تدارک میدید، زندگی بازیهای قشنگی رو لابهلای جر زدنهاش داشت.
romangram.com | @romangram_com