#من_به_عشق_و_جزا_محکومم_پارت_246

سه روز بعدش مصادف شد با سه سال سابقه‌ی کاری. بعد از سه سال برای اولین بار به سمت شهر خودم پرواز دارم، سرعت طپش قلبم بعد از دو روز خنثی بود، نه حالم به شدت بالا رفته. دو روزی که حالم خوب بود؛ اما در حالت خنثی به سر می‌بردم، نه خوشحال نه ناراحت، افسرده هم نبودم خنثی و بی‌خیال، حال این دو روزم رو دوست داشتم، از بعدِ خوندن اون نامه دیگه نگران نبودم، دیگه دلهره‌ی از دست دادن چیزی رو نداشتم، اما یه جای کار می‌لنگید، من هنوز هم با خودم درگیر بودم.

از هیجانِ چی بود که دستم یخ کرده، نمی‌دونم! حرکاتم کنترل نداشت، شماره‌ی پرواز اعلام شده بود و من مجبور بودم زودتر دل بکنم و برم سمت شهری که تنها یک آدم درش رو دوست داشتم، مردی که وفای به عهدش تا اینجا شد ده سال عشق و جزا، دلم برای مزارِ سردِ مامانم در تلاطم بود، شهری که نمی‌دونستم دوستش داشته باشم یا نه؛ مهشید با اون لبخند زیباش کنارم ایستاد.

- یلدا حالت خوبه؟

نمی‌دونم باورش می‌شد یا نه؛ ولی با این حال گفتم:

- بد نیستم.

- کاری داشتی صدام کن.

لبخندی به نشون از تشکر زدم. با کفش‌های پاشنه‌دار پنج سانتی، فرم سورمه‌ای رنگم، کلاه یه ورِ زینت داده شده به آرم شرکت هواپیماییِ طرف قراردادم و با آرایشِ بیشتر از همیشه، کنار درِ ورودی هواپیما ایستادم. با لبخندی که باید همیشه بر لب داشته باشم، ورود مسافران رو خوش آمد گفتم. پشتِ سر پیرزنی پوشیده در لباس محلی، مَردی با موهای پُرپشت و چشم‌های سیاه رنگ توجه‌م رو به خودش جلب کرد، خودش بود، شک نداشتم که خودش بود، اون ناجی من تو اون روز سخت، محال بود اون چهره‌ی مهربون رو فراموش کنم، با موهای پر شده و کت خوش‌فرم و خوش‌رنگش چه‌قدر از اون قیافه فاصله گرفته بود، لبخندم عمیق‌تر شد و نگاهم رنگ آشنایی گرفت. نزدیک‌تر شد، خودش بود، همون سربازی که میون رفت و آمدهای شلوغ دورم، تنها اون بود که حالم رو پرسید، سربازی که بی‌هیچ چشم‌داشتی کرایه‌ی من رو با راننده‌ی تاکسی حساب کرده بود، همون سرباز بدون مو با لباسِ شلوغ پلنگی. از نگاه و خنده‌ی از سرِ آشنایی من متعجب بود، به پشت سرش نگاهی انداخت و متوجه میشه تیررس نگاهم فقط خودشه.

- سلام خوش آمدید. صندلی‌تون رو پیدا می‌کنید یا راهنمایی کنم؟

جابر سعیدی، لبخندی هولکی زد.

- نه کا تشکر. بلدم.

پیرزن کنار جابر جا گرفت، درهای هواپیما بسته شد، همراه با توضیحات سرمهماندار هشدارهای لازم رو دادم و نگاهم به جابر تموم نشدنی بود. وقت پذیرایی با مهشید که رج به رج صندلی به صندلی جلو می‌رفتیم، ‌رسیدم بهش، لبخندی پهن از صدقه سرِ دینم بهش زدم که دیگه طاقت نیاورد.

- ببخشید خواهر شما ما رو می‌شناسی؟

هم زمان با کج شدن برای دادن باکس پذیرایی گفتم:

- یادت میاد ده سال پیش وقتی کسی حواسش به گوشه‌ی خیابون نبود، برای یه دخترِ بد حال تاکسی گرفتی؟

romangram.com | @romangram_com