#من_به_عشق_و_جزا_محکومم_پارت_245


چرا من رو بین این همه چرا ول کرد؟ کاش همون روز جای خبر دادنِ گرفتنِ وقت برای طلاق دادنم، برام از تمام ترس‌هاش گفته بود تا شاید من محکوم به ده سال دوری نمی‌شدم، شاید هم پای این عشق رشد می‌کردم.

یلدای نوزده ساله دلخور و دلگیر بود، بهانه‌گیر شده و سرِ ناسازگاری گذاشته بود، اون هم به دلیل این همه سختی و دوری، به دلیل اون همه تهمت و گریه‌های شبانه؛ ولی یلدای سی ساله داشت بند بندِ دل‌نوشته‌ی شوهرش رو با تمام وجود و احساسش درک می‌کرد؛ چرا کودکِ درونم حتی شده یک سالی بزرگ‌تر نمی‌شد؟

شیطانِ رجیم درون بند بندِ یلدای نوزده ساله رخنه کرده بود و زیر گوشش ورد می‌خوند، به بدترین شکل ممکن مشاوره می‌داد "شروع کن، آوار کن تمام اون سختی‌ها و دلخوری‌ها رو" اما فرشته‌های آسمونی برای یلدای سی ساله وحی آورده بودن " این مرد پا به پای تو سختی کشیده. "

یلدای سی ساله عزادار بود، برای برداشت‌های اشتباه و قضاوت‌های بی‌سند و مدرکش نسبت به این مرد.

بمیرم برای مَردم، چی کشیده بود؟ چه‌طور تونست این همه ترس، فشار، عشق، همه رو زیر نقاب بی‌تفاوتی پنهان کنه؟

بمیرم که هم خونِ من نذاشت زندگی به کامش مزه کنه، کاش یلدا سرِ دود می‌رفت و این بیچارگیِ مردِ تنومندش رو نمی‌دید.

کاش این نفس‌های یکی در میونِ بین گریه‌هام هم دیگه بالا نمی‌اومد و فدای سرِ زجر کشیده‌ی علی می‌شد.

بمیرم که چه‌طور همه‌ی احساسش رو لابه‌لای کاغذ بی‌احساس جا داده بود. وای که درونم چه کودتایی بود، با یه دلنوشته‌ی پر احساس چه انقلابی به پا شد.

دو دستگی ایجاد شد، این دو دستگی انقلاب درونم رو رهبری می‌کرد، یلدای نوزده ساله با سلاح گرم تخریب غرور و علاقه افتاده بود به جونِ یلدای سی ساله که با سلاحِ نرمِ منطق جلو اومده بود. گاهی یلدای نوزده ساله و گاهی یلدای سی ساله پیروز میدان بود. چرا این جنگِ نرم پیروز نداشت؟ چرا هیچ‌کدوم عقب‌نشینی نمی‌کردن تا تکلیف منِ سرگردون مشخص بشه؟

صدای اذان که بلند ‌شد فرصت می‌کنم نگاهی به ساعت بندازم، چه‌طوری چندین ساعت رو تونستم به همین چند برگه‌ی کهنه چشم بدوزم؟ چه‌طور بی‌هیچ مکثی با کلمه به کلمه‌ی این نامه‌ی بی‌جونِ پراحساس اشک ریختم؟

چه‌قدر این‌وقت از صبح با پیش زمینه‌ی اذان صبح برای شادی ته دلم خوش موقع بود.

انگار با رسیدن ساعات اولیه صبحِ روز استراحتم، تونستم کلید روشنایی اتاقِ یلدای بهانه گیرِ نوزده ساله رو زده و خاموش کنم تا باز به خواب بره، تا کمی با سکوتش به یلدای سی ساله قدرت بیشتری برای تصمیم گیری بده.

با شروع صبحِ روز استراحتم، می‌دیدم که روشنایی صبح به سمتِ جاده‌ی دو طرفه‌ای نورافکنی کرده، دو طرفه‌ای پیش روی تصمیماتم باز شده بود، اما من هنوزم همونم که علی رو دوست داره، همونم که برای خواستن عشق به جزاش هم تن داد.


romangram.com | @romangram_com