#من_به_عشق_و_جزا_محکومم_پارت_244

«رجب‌زاده راه دیگه‌ای نداری بذار بره، طلاقش بده، حداقل خیالت راحته یه جایی یه گوشه‌ای زنده‌ست، خودت می‌دونی دست این پست فطرت‌ها بیفته تجاوز و قطع عضو کمترین بلاییه که سرش میارن» ( ‌لرزیدم از تصور آینده‌ای که گرگ زاده‌ها برام می‌کشیدن، نه... نه، امکان نداشت شاهد من رو پیشکش کنه، اون حتی گیلاس‌های دوست داشتنی‌ش رو به من می‌بخشید، حالا چه‌طور باور کنم می‌خواسته اعضاء بدنم رو به کسی پیشکش کنه؟)

سرهنگ بود که دست رو شونه‌م گذاشت و ادامه‌ی حرف سرگرد رو گرفت:

«علی بگذر چون همین‌جور که من می‌دونم، دشمن‌هات هم می‌دونن تو از چیزی بگذری یعنی بی‌ارزش ترین داراییت.»

ولی یلدا اون‌ها که ندیدن من با تو چه روزهایی رو ساختم، اون‌ها که ندیدن من به شوق بغل زدن اون دختر تپل و سفید از حوزه می‌زنم بیرون. قربونت برم من تو برزخ موندن و رفتنت اسیرم، دارم از سمت مامان این‌ها طرد میشم، هرچی میگم جون یلدا در خطره مامان و بابام زیر بار نمیرن، میگن صوری طلاقش بده، می‌شد و من نکردم؟ میگن ندونسته‌ی کسی بفرستش اصفهان؛ ولی من باید قانع‌شون کنم هیچ اسم و ردی نباید از تو، تو زندگی من باشه، مگه میشه؟ قلبِ خودم رو چی‌کار کنم؟ نه تو و نه مامان و بابام، هیچ‌کس نمی‌دونه من با چه قدرتی دارم از تو که تمام زندگیِ منی می‌گذرم، هنوز نرفته خیلی دلتنگتم؛ اما نمی‌دونم خیلی رو چه جوری بنویسم که خیلی زیاد دیده شه.

پرستوی من، اگه موندی که همین امشب که کنار هم دراز کشیدیم برات از چیزهای بیشتری میگم؛ ولی اگه پرستوی مهاجرم شدی، اگه تصمیمت یا تقدیرمون به رفتنت بود باز برگرد، برگرد سمت مردی که هیچ‌وقت نه روحش، نه جسمش طلاقت نداده، شاید تو هیچ دفترخونه‌ای یا محضرِ ازدواجی اسمت به عنوان زن من ثبت نشده باشه؛ ولی شک نکن از همون شبی که تصرفت کردم تا آخر دنیا شدی زنِ خودم. برگرد چون تو رو با "ط" دسته‌دار نوشتم؛ چون می‌دونم تنها تو می‌تونی دستم رو بگیری. علی "

خوندمش، خط به خط، سطر به سطرش رو اشک ریختم، برای خودم، برای این دلِ سوخته تو آتیش دوری، آتیشی که اطرافیان هیزمش رو برا مون جمع کرده بودند، اشک ریختم برای علی برای عجز بینِ تک تک جمله‌هاش.

چرا من اون روز به راحتی از این همه احساس دست کشیدم؟ چرا این‌قدر تو منجلاب طلاق فرو رفتم که این پاکتِ سرنوشت‌ساز لابه‌لای گریه‌هام نشَست کرد؟ من که علم غیب نداشتم، من رو با کدوم ساحره اشتباه گرفته بود؟

چرا علی گذاشت من تصمیم بگیرم؟ خب الان باید چی‌کار می‌کردم؟ بزرگترین سوال زندگیم به جواب رسیده بود درست، خب بعدش چی؟ چرا این‌همه احساس خرج بودنم نشد؟ مغزم جوابگوئه، من که وابسته بودم، من که زمین خورده‌ی عشقش بودم، چرا؟

چرا گذاشت بارها به این فکر کنم که یه ازدواج سنتی بدون عشق داشتم؟ مگه اون روزها قرار بود چند بار تکرار بشه؟

چرا بهم نگفت بینِ اون همه چربی و اضافه‌وزن فقط خودم و احساسم رو دیده؟

چرا تا وقتی پیشش بودم و با تمام احساسم اسمش رو صدا می‌زدم، پاسخگوی احساسم با جانم گفتنش نبود؟ می‌ترسید؟

چرا شب و روزهایی که تو حسرت گفتنِ دوستت دارم سوختم، شل کن سفت کن بهم محبت کرد؟ این بود حمایت؟

این بود عاشقانه خواستن؟ این برای من نهایت خودخواهی بود، مگه من این ده سال رو زندگی کردم؟ به قول سرهنگ من فقط یه گوشه‌ی یه جایی زنده بودم.

چرا تو اون زمان که اوج احساس، طراوت و شادابی‌م بود، سنی که می‌طلبید حتی برای یه میم مالکیتِ اسمم جون بدم، خبری از قربون صدقه‌هاش نبود؟ ببین خوددرگیری توی نوشته‌هاش چه‌جوری به من سرایت کرد.

romangram.com | @romangram_com