#من_به_عشق_و_جزا_محکومم_پارت_243


قسم می‌خورم اگه ثانیه‌ای بعد که همه‌ی واقعیت رو بفهمی و حاضر باشی با همه‌ی خطراتش بمونی به خاطرت قید دنیا رو هم می‌زنم. ( علی... علی... تو چی‌کار کردی؟)

یلدا به خدا خسته‌م، خسته از همه‌ی تهدیدهایی که برای از دست دادن تو رو سرم خراب می‌کنن، باور کن این روزها حتی از ته دلم نمی‌خندم؛ این روزها من حتی زندگی هم نمی‌کنم، این روزها فقط به همه میگم خوبم.

عمرم، می‌ترسم از روزی که اسم ما رو دیگه با هم نیارن، یلدا، نفسم، هنوز سر دوراهیِ مرگ و زندگی عشقت واینسادی که بفهمی این روزها برای من همه جا جهنم شده.

همه‌ی زندگیم، شک ندارم اگه فردا بری روح از جسمم می‌کشی، می‌دونم جون از تنم که دیگه نگفتنیه. من باید چی‌کار کنم؟ نگه‌ت دارم و روزها و ساعت‌ها بلرزم از ترس از دست دادنت؟ یا قیدت رو بزنم تا حداقل زنده بودنت رو تضمین کنم؟ می‌بینی این روزها خنده به لب‌هام نمی‌شینه؟ از کجاش بگم؟ از شاهد؟ یا از خودم؟ یا از درگیری‌هام با مامان و بابام؟ از سرهنگ چی بگم؟ باور کن هیچی دست من نیس، همه می‌خوان دورم بزنن.

دورت بگردم، می‌دونم دلت بد بودن رو بلد نیست، می‌دونم اگه بذارم بری، دنیا بدون من برات چه‌قدر بده (می‌دونستی و ولم کردی؟)، دل کندن که برای من راحت نیست؛ ولی بذار اگه قرار بر موندت شد برات از گذشته بگم، از روزی که دیدمت، از روزی که یه دختر تپل و ترسو چه‌طوری دلم رو برد، بذار وقتی چشم تو چشم بودیم برات بگم این دیوونه دوستت داره؛ ولی نمی‌تونه بگه، نکنه که تو وابسته‌تر شی، بذار وقتی باز سرمون کنار هم روی بالشت جا گرفت برات بگم...

می‌دونم اون یک سال رو که با من سر کردی، حتی نمیگم زندگی؛ چون هیچی‌ش برات به معنای زندگی نبود، می‌دونم رفتن و دیر اومدن‌هام برات سخت بود، جانِ دلم، می‌دونم خیلی توقعات ازم داشتی که به سبب کارم از عهده‌اش بر نیومدم. آرامشم، می‌دونم با کلی سوال بی‌جواب رفتی که اگه نرفتی همین امشب برات از همه‌ش میگم.

اگه رفتی هم بدون تو تنها زنی بودی که بین سختیِ کارم، بین مُسلح کردن اسلحه‌م، بین صدای ناهنجار شلیک گلوله بهش فکر کردم.

چشمون سیاه من، ببخش که هم بازیِ دوران خوش کودکیت رو پیش چشمت سیاه می‌کنم، مو خرماییِ من، یادته بهت گفتم دنیا هنوز زشتی‌هاش رو بهت نشون نداده؟(شروع کرد زخم زد به تمام دوران خوشم، گاز اشک‌آور زد بین تمام خنده‌های دوران کودکی‌م، مین کاشت روی تمام خاطره‌های خوش کودکی‌م) یک سال قبل از آشنایی من و تو، شاهد به هوای پیشرفت و کندنِ خودش از وضع بدِ مالی، از طریق یکی از بچه‌های دانشگاهش وارد گروهک جابه‌جایی مواد شد. یه خرده پایی که کارش جذب همین فروشنده‌های کم‌توقع بود و کار ما شناسایی کله گنده‌های این گروهک که می‌رسید به قاچاق کالا و ارز، می‌رسید به قاچاقِ مواد مخدر و حتی انسان، کارِ ما فقط شناسایی بود و درست یک ماه بعد از فعالیت، شاهد شناسایی شده رفت تحت نظر، هنوز برای پیشرفتش نتونسته بود اعتماد بالایی‌ها رو جلب کنه و این تلاشش رو این‌قدری ادامه داد تا سرنوشت رسید به من و تو. رسیدم به روزی که تو وسط یه ماموریتِ مهم من سر درآوردی. همه‌ی زندگی‌م، دنیا به سرم آوار شد وقتی تو تحقیقاتم رسیدم به نسبت خیلی نزدیکِ تو و شاهد، اولین دوراهی من بین علاقه‌ی شخصی و کارم، با مشورتِ سرهنگ هم به نفع زندگی شخصی‌م هم به نفع کارم، شل کن سفت کن اومدم جلو، یادته چهار ماه فاصله افتاد بین روزهایی که از چشم‌های کنجکاوِ سیاهت فهمیدم من رو می‌خواد تا اون روزِ خواستگاری؟

چهار ماه تمام ماموریت، چهار ماه تمام خوددرگیری، تحقیق، از تو، مادرت، سابقه‌ی پدر خدابیامرزت، از شاهد، نفسم ریسک کردم، با خواستنت که دخترعموی یه فروشنده مواد بودی ریسک کردم، ریسکِ هم‌دستی با یه خرده فروش. یادته شب خواستگاری شاهد چه ترسیده یه گوشه کز کرده بود؟ (وای بر من که فکر کردم برای منِ دخترعموش دلواپسه) من و تو یکی شدیم، تو دلهره‌آورترین لحظاتم به تصرفم در اومدی، مالکِ شیرین‌ترین حس دنیا شدم؛ ولی تلاش شاهد برای بالا کشیدن خودش بی‌نظیر بود، بچه‌ها دو سه مورد قاچاق کالا رو هم تو پرونده‌اش ثبت کرده بودن، این لحظات خفقان‌آور با حضور تو، با آرامش بیشتری می‌گذشت تا یوسفی بهم رسوند سوءقصد به جونت شروع شده. به خدا یه مرد هم می‌تونه برخلاف جسم و اسمش بترسه.

حدس من و سرهنگ درست خورد به هدف، بالایی‌ها دنبال نقطه ضعف من بودن، یلدا عشقم، تو تنها نقطه ضعف من بودی، کسی که به خاطرش قید و قسم به کارم رو هم می‌شکوندم، ضعفی که وجدان کاری من رو کمرنگ می‌کنه.

سرهنگ خوب می‌دونست پای تو بیاد وسط، دنیا رو به آتیش می‌کشم. هنوز تو هضمش مونده بودم که واسطه‌ها برام شوم‌ترین خبر دنیا رو آوردن؛ شاهد باید برای وفاداری به تیم یکی از دخترهای فامیلش رو پیشکش کنه، تو؟ تنها دختر فامیلش؟ وای از دنیا که به اسم زنونه چه کارهایی می‌کنه، مُردم، زنِ من، زنی که قرار بود مادر بچه‌های من باشه رو می‌خواستن پیشکش وفاداری خودشون کنن؟ محال بود، نمی‌گذاشتم، حتی اگه هزار بارِ دیگه قرار باشه طلاقت بدم، میدم ولی نمی‌ذارم دست کثیف کسی بهت بخوره. قربون چشم‌های شبرنگت برم، نقش مهسا رو تو زندگیِ شاهد دست کم نگیر، اون دختر فراری که بعدِ یک سال آوارگی و تو دست چرخیدن دیگران وارد باند شد، خانواده‌ی صوری تشکیل دادن تا پای شاهد رو تو گروه‌های بزرگ‌تر باز کنن. با هشدار سرهنگ بود که خودم رو تو مراسم نامزدی‌شون نشون ندادم، هویت من نباید برای مهمون‌های سود جوشون محرز می‌شد.

یلدا چه جوری بگم وقتی این شرطشون به گوشم رسید صدای خنده‌ی قشنگت چه‌طور تمام گوشم رو پُر کرد؟ می‌دونی اگه اون گرگ‌های درنده می‌فهمیدن نقطه ضعف من با طعمه‌ی شاهد یکیه چه بلایی سرت می‌آوردن؟ نه حتی نمی‌تونم بنویسم که مرگ هزاران بار برات بهتر از این فاجعه بود، دوست نداشتم هر روز هزاران بار آرزوی مرگ کنی، اون چشم‌های قشنگت حیف بود کثافت وجودیِ این آدم‌ها رو ببینه. قبله‌ی آرزوهام، من از خودم، از با تو بودن گذشتم تا بتونم زنده بودنت رو، لبخندِ روی لبت رو تضمین کنم.

سرگرد بود که پای نعره‌های مردونه‌ی من نشست تا با این تصمیم کنار بیام. باهام حرف زد.


romangram.com | @romangram_com