#من_به_عشق_و_جزا_محکومم_پارت_242

شاد بودم از داشتن مردی که ثانیه‌ای فراموشم نکرده بود، شاد بودم از داشتن مردی که پا به پای خوشی‌هام اومده بود، دلخور بودم از خواهری که با دیدن حالم، دهن به حفظ راز بسته بود، دلخور از برادری که تا خودِ امشب با مَرد من حرف زده بود.

چه‌قدر سخت و زجرآور بود که چندین حسِ پُر کار رو با هم تجربه کنی. قلبِ سرکشم از خدا خواسته باز داشت شعله‌های این عشق رو از زیر خاکسترهای به روش ریخته فوران‌تر می‌کرد. مغزم داشت حساب و کتاب می‌کرد، کم می‌آورد و درد رو به سر تا سر پیشونیم می‌کشید. امشب چه‌قدر کشدار و طولانی بود، تکلیف من با این همه حقیقتِ آشکار شده چی بود؟ داداش داشت از چه تصمیم مهمی حرف می‌زد؟ من که خواسته‌م مشخص بود؛ اما علی چی؟

تو این ده سال گذشته چی‌کار کرده؟ کجا رفته؟

پاکت نامه رو روی میز کوچیک کنار تخت گذاشتم و بهش خیره شدم. یعنی چی توش نوشته؟ یعنی دستی پیدا میشه که من رو از این همه سراب دورم بیرون بکشه؟

چه نفرین شومی میشه، خیلی خیلی بد که به کسی بگیم "الهی به چه کنم چه کنم گرفتار شی" چه‌طوری این همه حقیقت گفته شده رو هضم کنم؟ چه‌قدر زمان بسه برام؟ سرم شده بود به سنگینی کوه روی گردنم.

اتاق ذهن و افکارم زیادی شلوغ و درهم شده بود، تمام حدسیاتم با دلخوریم از نیلو قاطی شده بود. الکی الکی به همه چیز و به هیچ چیز فکر کردم، تنها راه گذشتن از امشب، خوندن نامه‌‌ای بود که باید می‌خوندمش.

خودش بود، به خداوندی خدا خودش بود. همون دست خطی که گاهی یاداشت‌های کوچیکی ازش کنار تخت، روی میز تلفن یا روی درِ یخچال چسبیده می‌دیدم، اون یادداشت‌هایی که فکر می‌کردم خلاف یه خط دو خط بودنشون کلی علاقه درش خوابیده، " یلدا رفتم خواب بودی. خداحافظ "، " یلدا سرشیر خریدم گذاشتم طبقه دوم یخچال "، " یلدا بروفنی که خواستی رو گذاشتم تو کشوی میز کنار تخت" عاشق این عقب افتادگی بودم که عصر ارتباطات نتونسته بود درش نفوذ کنه.

این چه علاقه‌ای بود که رهاوردش برای من در به دری بود؟

به خدا نمی‌دونید چه حالی دارم! به خدا که از دلم بی‌خبرید، داداش و نیلو امشب چه‌طور می‌تونن من رو با این حالی که ول کردن بخوابن؟

من با این چشم‌های پر آبم چه‌طوری خط به خط این نامه‌ی خوش‌خط رو بخونم؟ خطی که پیچ و تابِ "ه" رو به زیبایی رسم کرده بود، اون الف‌های کشیده و بلند قد، من چه‌طور این قربون صدقه‌های کاغذی رو بخونم؟

با این کوله‌باری از خاطره‌ها و دلخوری‌ها که بی‌همسفر رفتم چه جوری بخونم؟ اگه اون چیزی بخوام که نباشه چی؟

هر چی می‌خواد باشه باشه، من که از علی نمی‌گذشتم، زنده بودن چه‌قدر با زندگی کردن فرق داشت.

امشب فهمیدم من هر چند ساله بشم باز اون یلدای نوزده ساله هست که بی‌هیچ بهانه‌ای عاشقه، امشب فهمیدم هنوز اون یلدای هیجده نوزده ساله که تو اوج بلوغ عاشق شد، در من نمرده.

"همسرم، یگانه عشقم، یلدای من. (همین کافی بود که بین این اشک‌های بی‌پایان نفسم بره)

romangram.com | @romangram_com