#من_به_عشق_و_جزا_محکومم_پارت_241


نمی‌دونستم چمه، بی‌قرار بودم؟ خوشحال بودم؟ دل گیر بودم از بهترین‌های زندگی‌م؟ دستش رو پس زدم.

- ولم کن می‌خوام برم.

- من هم نمیگم نرو فردا برو.

- نمی‌خوام می‌فهمی چی میگم؟ می‌خوام... برم.

- یلدا؟

- مرض. یلدا مُرد، ولم کن.

کنار جا کفشی زانو زدم، دیگه آروم گریه کردن جوابِ این همه پنهون‌کاری رو نمی‌داد.

- عوضی حالا بعد از این همه محبتِ خودت و شوهرت چه‌طوری ازتون دلخور باشم؟ حالا با این همه دینی که به گردنم گذاشتی چه‌طوری ازت متنفر باشم؟ بذار برم می‌خوام تنها باشم، با این همه حقی که گردنم گذاشتی حتی نمی تونم ازت دلگیر باشم، بفهم چه‌قدر حالم بده.

داداش: آماده شو من می‌برمت.

و چشم و ابرو اومدنش رو برای نیلو دیدم.

ده دقیقه بعد که کلید انداختم تو در. کلید چراغ رو زدم، همه جا پرنور شد؛ درست مثل حال من که از ته سیاهی به یک باره کشیدنم بیرون. تو این روشنایی چه‌قدر چیزها رو بهتر دیدم، اصلا مگه همه‌ش به خواست علی بود؟ پس خواست من چی؟ چه روزهایی بود که دلم از فرط دلتنگی نفرینم می‌کرد. علی؟ مَرد من؟ تو چه‌طور من رو به خودت بیمار کردی ولی رفتی اون طرف‌ترم ایستادی؟

کی گفته تخت خواب برای خواب و استراحته؟ برای من که شده شکنجه‌گاهی که خودم رو توش اسیر کردم.

دراز که ‌کشیدم متوجه شدم چه‌قدر چرا دارم، چه‌قدر سوال بی‌جواب دارم، کاش یکی بود می‌گفت به چی فکر کنم، کاش یه چراغ راهنما سر افکارم نصب بود تا می‌گفت به کدوم حسم اول راه بدم.


romangram.com | @romangram_com