#من_به_عشق_و_جزا_محکومم_پارت_240

چه‌قدر این پاکت زرد و نارنجی برام آشناست.

- گفت ده سال پیش تو این نامه همه چی رو گفتم؛ ولی انگار تقدیر نبود زودتر از این به دستت برسه.

مغز رو دست خورده‌م صحنه‌ای رو پیش چشمم کشید. راست می‌گفت، ده سال پیش وقتی خبرِ طلاق دادنم رو بهم داد نمونه این پاکت رو پیش روم گذاشت که من خیلی ساده ازش گذشتم، می‌شد که تقدیرم با همین یک نامه عوض بشه؟ اون روزها تو شوک طلاق دادنم حتی به فکر خواندن یه خطش هم نبودم ولی حالا دلم...

- چی شده که الان دارین این همه حقیقت رو بهم می‌گید؟ چی عوض شده که الان دارین نامه‌ش رو به دستم می‌رسونید؟

داداش: به خواست خودش، به سبب حال و روز تو. سر شب که باهاش حرف زدم ازش خواستم، اون هم گفت هر طور صلاح می‌دونی، شاید وقتش رسیده باشه باز یه تصمیم مهم دیگه برای زندگیت بگیری.

پس مَردِ من دیگه کم آورده؟ مَرد من دلش می‌خواست با واقعیت‌های بیشتری روبه‌رو بشم؟

با تنی سنگین، با قلب و پای سوخته بلند شدم و نامه رو خیلی بی‌حس از دست دراز شده‌ی داداش کشیدم، رو به نیلو ازش ‌پرسیدم.

- اون دستبندِ دخترها که هر سال بهشون زنجیر اضافه می‌کنی هدیه علی به بچه‌هاست؟

جواب نداد و فقط سری به نشونه‌ مثبت برام تکان داد.

- قبل از زایمان نیلوفر براشون فرستاد تو دفتر کار من.

می‌دونستم، شک نداشتم، قولی بود که به من داد؛ ولی نمی‌دونم چی شد که برای من عملی‌ش نکرد. می‌خواستم از در بیرون بزنم که نیلو پیش روم ایستاد.

- کجا این وقتِ شب؟

- می‌خوام برم خونه‌ی خودم.

- دیر وقته، امشب رو بمون فردا برو.

romangram.com | @romangram_com