#من_به_عشق_و_جزا_محکومم_پارت_239
- به خدا به جان بچههام گفتم بارها هم گفتم بیاد دستت رو بگیره ببره، با اون دادی که زدی دو سه قدم هم شتابزده جلو اومد؛ ولی باز بین راه ایستاد...
داداش: گفت یلدا تازه رو غلتک افتاده، تازه داره تلاش میکنه، تازه هدفدار شده، کنار من بمونه اسیر میشه.
- وقتی خبرِ قبول شدنت رو تو فراخوان بهش دادیم فقط چند نفس عمیق کشید و گوشی رو قطع کرد و پشتش یه پیام داد که "ببخشید از خوشحالی نمیتونم حرف بزنم" شک نداشتم از خوشحالی گریهش گرفت.
نیلوفر: تو اولین پروازت به شیراز تو بخش vip همراهت بود(بخشی که مهشید عهدهدار پذیراییش بود)
دیگه باید از شنیدن چی شوکه میشدم؟ چرا اون مرد که همهی خواستهی من بود نذاشت ببینمش؟
- نیلوفر تو هم؟ همه چی... برات نگفتم دارم ازدوریش دیوانه میشم؟ تو نبودی که پای گریههای هر شب من نشستی؟
- حالا بر فرض هم که میگفتم، مگه تو اون روزها کاری جز زار زدن بلد بودی؟
راست میگفت، من جرات و جسارت چه کاری رو داشتم؟ من میتونستم برای این عشق با دست پیش بکش با پا پس بزن چیکار کنم؟ مردِ من چرا نخواست در کنارش از این همه عشق بهره ببرم؟
- آخرین بار کی اینجا بوده؟
- همون دو بار رو که برای سالگرد ازدواج و شروعِ پروازت اومد.
کاش اشک میگذاشت این زن و شوهر رو بهتر ببینم، کاش بغض میگذاشت حرف بزنم، گله کنم، دلم میسوخت برای صدای بغضدار و خفه شدهم، آخه همهش دردِ دلم بود.
- اگه من رو اینقدری که میگید دوست داره چرا طلاقم داد؟ مگه نمیشد کنار خودش این کارها رو برام بکنه؟
این بار داداش غافلگیرم میکنه، از لابهلای دفتر حساب و کتابش پاکت نامهای رو پیش روم گرفت.
romangram.com | @romangram_com