#من_به_عشق_و_جزا_محکومم_پارت_238

داداش: خونه رهن کردی، مستقل شدی، جا افتادی، درس رو شروع کردی و علی از این همه اتفاق خوب خوشحال بود.

- چه‌طور اجازه دادین از همه چیز من سر در بیاره ولی من تو آتیش یه خبر ازش بسوزونید؟

- به خواست خودش. بارها مردونه باهاش حرف زدم، حتی تشر هم زدم، برادرانه نصیحتش کردم گفت فقط به خاطر خودش.

- اون گفت به خاطر من، شما که حال و روز من رو می‌دیدید، چرا به حرفش گوش دادید؟

- خودش نذاشت، قسم داد، قول گرفت... گذشت تا اسم کار کردنت اومد وسط، باز با علی مشورت کردم، خواسته‌ت رو گفتم، دُرست یک هفته بعدش زنگ زد و شماره‌ی خانم اشرف رو بهم داد، مادر زن همکارش...

بغض تا توی بینی‌م بالا اومد، لب‌هام از حمله‌ی این بغض به لرزه افتادن، شوکه شدن تا کجا؟ بی‌خبری تا کجا؟

خانم اشرف و مهربونی‌های بی‌حد و مرزش پیش چشمم زنده شد، این زن می‌دونست من سفارش شده‌ی همکاردامادش هستم؟ الحق که این مرد آمار همه رو درمی‌آورد.

- چرا این‌همه پنهون‌کاری؟

- یلدا تمام این‌ها به خواست خودش بود.

نیلوفر: تو سالگرد ازدواجتون بود که گفت دیگه طاقت نداره، شده حتی از دور می‌خواد ببیندت.

وای وای روزی که من مرگ رو پیش چشمم دیدم، روزی که از فرط دل‌تنگی داشتم از بندگی خدا هم می‌بریدم.

نیلوفر: اون مردی رو که دیدی پیراهن یاسی تنش بود خودش بود، آدرست رو ازم گرفت تا اون‌جا تو رو ببینه، ساعت دوازده که گذشت اون بود خبر داد دم اسکله بیام دنبالت، وقتی اسمش رو داد می‌زدی خودش پشت سرت ایستاده بود

چرا؟ کی می‌دونه واحد کمتر از ثانیه چیه؟ چه قلب صبوری دارم من که تا الان سکته نکرده، من اون روز با همه‌ی وجودم علی رو می‌خواستم و اون تنها پشت سرم نگاهم می‌کرد؟ این انصاف بود؟

- نیلوفر تو از اون نامردتری... خیلی نامردی... تو می‌دونستی و هیچی نگفتی؟ تو اون روز حتی به من هم نگاه نمی‌کردی.

romangram.com | @romangram_com