#من_به_عشق_و_جزا_محکومم_پارت_237
نیلو: هیش، داد نزن بچهها میترسن.
- چرا نزنم نیلو؟ ده سال سوختم از این که براش اهمیت نداشتم، براش بیاهمیت بودم...
داداش: ما قراره هدیه تولدِ سی سالگیت رو با گفتن حقایق بهت بدیم... چرا عصبانی میشی؟
- حقیقت؟ کدوم حقیقت؟ این که من تک و تنها مادرم رو خاک کردم؟ این که دوستم نداشت و به راحتی طلاقم داد؟ داداش حقیقت اینه که من این ده سال رو با کمک شما سگدو زدم، شبها یه خواب راحت نداشتم...
- مگه اون داشته؟
چرا قلبم نمیتونست درست کارش رو انجام بده؟ مگه سی سال کارش این نبوده؟ چرا با کم کاریش داشت نفسم رو بند میآورد؟
- آبجیِ من، همیشه حقیقت به دیدن و شنیدن نیست.
- پس به چیه داداش؟ من نگاه بیتفاوتش رو وقت امضای طلاقنامه فراموش نمیکنم.
- گفت مجبور شدم، گفت تو آتیشی که راه انداختم خودم دارم اول از همه میسوزم.
نیلوفر: گفت دستت رو بگیریم ببریمت، گفت خرج همه چیزش هم با من...
کمی خم شد و از جیب شلوارش کارتِ عابر بانکی رو در آورد و کف دستهای لرزونم گذاشت، اسم قشنگش تو چشمم برق زد " علی رجبزاده "
- گفت تمام مهریهی یا خرجی یلدا رو تو این کارت میریزم، اون پنج میلیون رو هم به اصرار علی از کارت خودش کشیدیم و بهت قرض دادیم... به غیر از اون دیگه بهش دست نزدیم.
یعنی... یعنی من از شوهر خودم، از همه کس خودم پول گرفته بودم؟ چرا داداش بهم نگفت؟ دست به اسم قشنگش کشیدم، چهقدر این مرد دو رو بود.
romangram.com | @romangram_com