#من_به_عشق_و_جزا_محکومم_پارت_236

- شما با علی چی‌کار داشتید؟

- اون با ما کار داشت، صبر کن حرف‌مون رو بزنیم، سوالی داشتی بپرس.

- خب؟

نیلوفر: یک هفته بود هر چی زنگ می‌زدم گوشیت خاموش بود، ساعت آخرین بازدید پیام‌هاتم به یه هفته پیش برمی‌گشت، تلفن خونه رو هم کسی جواب نمی‌داد، آخه تو جایی رو نداشتی که بری، کم کم که نگران شدم با محمود حرف زدم، تو همین حین وضع و اوضاع ما هم ریخت به هم، داشتم سرخورده شماره‌ی خونه‌ت رو می‌گرفتم که علی جواب داد (باز اسم علی و آوار شدن تمام من) یه سلام و احوال پرسی ساده و بعد که احوال تو رو پرسیدم یکم مِن مِن کرد، بی‌رودروایسی ازش پرسیدم علی آقا چی شده که گفت بنا به دلایلی مجبور شدم یلدا رو طلاق بدم...

- مجبور شد؟ قیافه‌ی بی‌تفاوتش این رو نشون نمی‌داد.

داداش: صبر کن. بذار حرف بزنیم.

نیلو: خلاصه توضیح داد یک هفته پیش از هم جدا شدید و تو برگشتی خونه‌ی مادریت، گفت دورادور هواش رو دارم؛ ولی تو این یک هفته یک بار بیشتر بیرون نزده...

وای چه خواب سنگینی بودم من! چه شب‌هایی که از ترس نمی‌خوابیدم من! مَردِ من علیِ من...

- بار و بندیل جمع کردم اومدم دیدم به چه وضعی افتادی، محمود که اومد، علی بهم زنگ زد یه قرار گذاشتیم با محمود رفتیم دیدنش، خدایی میگم اگه وضع و اوضاعش بدتر از تو نبود بهتر از تو هم نبود،کلافه و آشفته بود، خودش گفت چهار شبه تمام درست نخوابیده، گفت یه کارهایی کرده که ازش بعید بوده...

داداش: مردونه حرف زدیم، برام توضیح داد، شرایط تو رو براش گفتم، پیشنهاد داد تو رو همراه خودمون بیاریم بوشهر...

- تو... ر...و... خدا... صبر صبر کن... علی گفت؟ گفت... منُ...

نیلو: یلدا تو رو خدا آروم باش، با این رنگ و روت و لرزش دست‌هات...

داداش: پیشنهادش منطقی بود، من هم بهش فکر کردم. تو توی اون شهر کسی رو نداشتی، مزاحمت‌های قادر، شاهد هم که از یه طرف، تاکید زیادی داشت که تو رو از شاهد دور کنیم.

- چرا؟ خب چرا به خودم نگفت؟ فقط به خاطر غیرت خرکی...

romangram.com | @romangram_com