#من_به_عشق_و_جزا_محکومم_پارت_235


استکان چایی روبه‌روم رو به هوای کمی گرم شدن دست گرفتم.

داداش: ده سال پیش که با نیلوفر اومدیم دنبالت، قبل از تو رفتیم دیدن علی آقا...

سقوط ناگهانی فشارم... سقوط استکانِ داغِ چای به روی انگشت‌های پام...

نیلو: یلدا؟ سوختی؟ برو عقب ببینم. (

همزمان که داشت پاهای کمی سرخ شده از داغی چایی رو چک می‌کرد رو به محمود گفت:

- محمود ول کن داره می‌لرزه.

بعد کنارم اومد و بغلم کرد:

- خوبی؟ پات نمی‌سوزه؟

- من... من... خوبم... علی... علی خوبه؟

ترس از شنیدن خبرِ شهادتش داشت یکی یکی از مویرگ‌های جسمم رو از جاش می‌کشید، اگه تو این سال‌های بی‌خبری...

- می‌خوای بذارم برای یه وقته دیگه؟

- نه... تو رو... خدا...

- یلدا؟ علی خوبه.


romangram.com | @romangram_com