#من_به_عشق_و_جزا_محکومم_پارت_234
- آخی وای دیدی خرد شدم، واقعا خیلی زحمت دادی، بیشتر از این عذاب نده خیر ندیده.
- واقعا هم خیر ندیدم.
- خفه شو... ناشکری نکن، دیگه قرار بود چهجوری خیر ببینی؟ فکر نکن سرِ میز ندیدم چشمهات اشکی بودها! خدا خیر علی بده، با طلاق دادنش تو رو به همه چی رسوند وگرنه تو همون یلدا گامبوی بیکار و بیعار تو خونه میموندی.
- واقعا. ببین برای فرار از فکرش دست به چه کارها نزدم.
- پاشو بیا برو محمود کارت داره.
ترسِ خفیفی دلم رو لرزوند، یعنی کارِ اشتباهی انجام دادم؟ ازم دلخور نباشن؟
با هم از اتاق بچهها بیرون زدیم، با این ترکیب نشستنمون به یاد بازجویی ده سال پیشم تو دفتر کلانتری افتادم، من روی مبل تک نفره اون دو تا دست تو یه کاسه کنار هم.
- چیزی شده داداش؟
- نه. میخوایم یکم با هم حرف بزنیم.
چه حرفی این وقت از شب گفتنش واجب بود؟ کسی مُرده بود؟ اتفاقی برای کسی افتاده بود که الان خبرش به من میرسید؟
نیلو: چته بابا؟ چرا رنگت پریده؟ یه صحبت کوچیک باهات داریم.
- چی شده؟ چرا مقدمه چینی میکنید؟ شما هیچوقت این جوری با من حرف نزدید اون هم این وقتِ شب. تو رو خدا...
داداش: آروم باش تا شروع کنم.
- من آرومم.
romangram.com | @romangram_com