#من_به_عشق_و_جزا_محکومم_پارت_233


- خاله اگه تو پوت (فوت) نمیتُنی ( نمی‌کنی) من بتنم.

لبخندی به شیرین زبونی کسرا می‌زدم، نیلو تشر می‌زنه.

- مگه نگفتم درست حرف بزن؟

در آغوش گرفتمش، این تقصیر خودش نبود که تو شش سالگی هنوز نتونه بعضی از کلمات رو دُرست بیان کنه، اون اضطراب و دلخوری‌های بارداری خودش رو تو زبان کسرا جا داده بود.

- بیاین با هم پوت کنیم.

دو دستم رو به سمت کیمیا و کتایون دراز کردم، از خدا خواسته همون مسیر کوتاه رو سمتم دویدن، نیلو با موهای شرابی رنگش، نزدیک‌ترین جا کنار داداش و روبه‌روی من نشسته بود، مردی که چه‌قدر دیر دقت کردم موهای سپید بین سرش بیشتر شده؛ اما هنوز سرخوشانه به میوه‌های زندگی‌ش لبخند می‌زد.

- جونت بالا بیاد دیگه، زود باش خب آرزو کن فوت کن بره!

- مادرِ ده تا بچه هم که بشی آدم نمیشی.

- همین که تو آدمی بسه. تو زود باش فوت کن، کار و زندگی دارم.

چشم‌هام رو بستم و بچه‌ها رو بیشتر به خودم فشار دادم و از ته دل آرزو کردم اونچه که بهترینه برای این خواهر به ظاهر دوست.

هرچند که فوتِ بی‌جون من در قبال طوفان به پا کرده‌ی بچه‌ها به شعله‌ی کم جون شمع‌ها نمی‌رسید؛ اما نسیم کم جونی رو به سمتش‌شون ‌فرستادم.

بچه‌ها به تقلید از پدر و مادرشون مشتاقانه برام دست زدن، کسرا جیغ و هورا می‌کشید، دست می‌زدن و تولد تولدت مبارک برام می‌خوندن و همگی از اشک گوشه‌ی چشم من بی‌خبرند تا ساعتی بعد که نیلو کنار کسرای به خواب رفته کنارم زانو زد.

- خسته نباشی، امشب حسابی بهت زحمت دادم؛ به خدا شب می‌ذاشتی می‌رفتم خونه!


romangram.com | @romangram_com