#من_به_عشق_و_جزا_محکومم_پارت_232

جشن تکلیف من است

جانماز و چادر همه در کیف من است

دینِ من اسلام است من مسلمان هستم

می رسد صوت اذان شاد و خندان هستم

چادری داده به من هدیه‌ی مادر من

مثل تاجی از گل چادرم بر سره من

یادم نمیره که نیلو چه‌قدر حرص و جوش خورد تا تونست این سرود رو تو مخ کیمیا فرو کنه، در آخر نماز ظهر رو به اقامت روحانی مسجد اقتدا می‌کنن و از اون روز به بعد کتایونِ من همه جا سعی در حفظ حجابش داره و اون صورت لاغر و کوچولو با روسری اهدایی عمه مریمش قاب گرفته شد.

دیدم، اشکِ محمودخان رو، مردی که تمام برادرانه‌هاش رو بی‌هیچ چشم‌داشتی به من بخشید و زیر بارِ سوسه اومدن‌های دیگران نرفت. با اون لبخند شیرین و عمیق چشم از دخترهاش برنمی‌داشت، به پاس این روز بزرگ و به یادماندنی گردنبندی که حالا ست شده با دستبند دوران نوزادی‌شون بود به گردن جفت‌شون انداخت و کسرای بی‌خیال از همه‌جا و همه‌کس، در حال دویدن و آتیش سوزوندن بود.

این دو روز گذشته رو کلی بهانه داشتیم برای جشن گرفتن و شیرین کردن دهن‌مون.

امروز تولدمه، تولد سی سالگیم که به نظرم قرن‌ها تا رسیدنش راه بود، دلم تنگِ روزهایی بود که دوست داشتی رو تک صندلی کلاسِ درس بشینی؛ ولی الان دلت برای همون نیمکت‌های تنگ و باریک تنگ شده، دلم هوای روزهایی رو داشت که به نظرم سی ساله‌ها خیلی گنده بودن، رسیده بود فصل سی سالگیِ من. در اوج ناباوری کنار دوقلوها و پسرِ یکی یه دونه‌ی نیلو که مشتاقانه به کیکم نگاه می‌کردن نشسته بودم.

هیجان اون‌ها بیشتر از من بود؛ چرا که سه چهار روزی می‌شد که داشتن زیر زیری برای امشب برنامه ریزی می‌کردن تا مثلا من رو سوپرایز کنن؛ اما امروز به قدری از پختگی رسیدم که می‌تونم چیزهایی رو ندیده و نشنیده حس کنم، می‌تونم یه چیزایی رو هم نگفته درک کنم، سنی ندارم ولی کوله باری از تجربه شدم.

چه‌قدر از اون یلدای سست و خام فاصله گرفتم، چه‌قدر با درک بیشتر و نگاه بازتری به اطراف توجه دارم، شدم کوله باری از شنیدن‌ها و گذشتن‌ها، دیدن‌ها و اعتماد نکردن‌ها، قضاوت نکردن‌ها.

سی سالگی چه سن خوبیه، تجربه‌هاش زیاد و شیرینه؛ اما از این سن به بعد دوست نداری تند و شتاب زده بگی چند سالته، قبل از جواب یه لبخند می‌زنی و آخرش میگی "آدم باید دلش جوان باشه"، چرا که تجربه‌هات به ارقام سنت نمی‌خوره.

من هیچ‌وقت اون‌قدری که باید از تولدم لذت نمی‌بردم؛ چرا که سه روز بعد از من تولد مردی بود که طی این ده سال ثانیه‌ای از یادش غافل نبودم، احساس به مردی که سه روز بعد از من باید شمع تولد سی و هشت سالگی‌ش رو فوت می‌کرد، مردی که با بودنش باعث شد من کمربند احساسم رو ببندم و با احتیاط همراه با یاد وخاطره‌ش این جاده‌ی ده ساله رو طی کنم، کاش می‌تونستم توی یکی از این سال‌ها براش کیک یلداپز تدراک ببینم، کاش می‌شد اون شمعِ سه و هشتِ روی کیکش رو خودم می‌خریدم.

romangram.com | @romangram_com