#من_به_عشق_و_جزا_محکومم_پارت_231
- به خدا مسافرها پیاده بشن ربع ساعته رسیدم.
- یلدا بجب دیر میشه.
- به جان کتی بشمار سه اومدم.
امروز روزِ جشنِ تکلیف دوقلوها بود، روزی که با لبخند، مقابل لجبازی کتایون بهش قول دادم خودم رو میرسونم، باورم نمیشه از اون کوچولوهای قرمز و نرم، حالا دخترهایی سر بیرون آوردن که دارن برای رسیدن به سن تکلیفشون تو مسجد پیرزن (بنای این مسجد متعلق به پیرزنیست که معروف به مادر زایر خضرخان اهرمی است) منتظر من هستن، البته بیشتر کتی که مثل خودم عجیب وابستهی منه.
با ربع ساعت تاخیر رسیدم، کسرای شش ساله کنار پای داداش ساکت به خواهرهای پوشیده تو چادر سفیدشون نگاه میکرد.
تو زندگیم زیاد اشک ریختم؛ ولی جنس این اشکِ کشیده شده به چشمم بکر و ناب بود.
من مادرشون نبودم ولی حالی شبیه به مادری داشتم که فرزندش داره بهترین روزهای زندگیش رو تجربه میکنه، اون دو دختر زیبایی که با چادرهای سفید گلدارشون و اون حلقهی گلِ روی سرشون به مثال فرشتههای آسمونی دلبری میکردن.
تو یه ردیف ایستادن، صفشون کمی نامرتب بود و تلاشهای مربیشون هیچ ثمری برای این دختران بلوغزده نداشت.
آخرهای بیست و نه سالگی بود که فهمیدم وقتی یه نفر بچهای رو به فرزندی میگیره چه حسی داره، یعنی به اندازهی مادر بودن خوشحاله؛ ولی هنوز رحمش دست نخورده و بکر باقی مونده؛ یعنی مانند مادر تلاش کردی و تنها درد زایمان رو نکشیدی. کتایون، حکم دختر خواندهای رو برام داشت که سرپرستیش رو قبول کرده و حالا داشتم شاهدِ به ثمر رسیدنش میشدم. انگار همین دیروز بود که جسم ریز نقش و نرمش رو به هوای کمک به نیلو تر و خشک میکردم، نیلو با بددلی و من با عشق پوشکهای بدبوش رو عوض میکردم و حالا این دختر، با حجاب قشنگش داشت شروع بلوغش رو جشن میگرفت.
چشمهای بیتاب و سرگردونش روی تمامِ زنهای حاضر در مسجد در حال چرخش بود، شک نداشتم داشت دنبالِ من میگشت، خودش اونجا بین بچههاست؛ اما تمام هوش و حواسش به دنبال پیدا کردنِ من.
برای نجات دادنش از اون آشوب، تند تند دست تکون دادم، نگاهش من رو شکار کرد و لبخندی زد که دندونهای یکی هست یکی نیستش، جون داد به قلبم.
مراسم جشنشون داشت به خوبی برگزار میشد، دخترها با اون صدای جیغکی، تعهدی رو با هم زمزمه میکردن و سرودی دسته جمعی میخوندن.
شدهام نُه ساله
romangram.com | @romangram_com