#من_به_عشق_و_جزا_محکومم_پارت_230

دروغ نمیگم، بین اون همه آرزوی برآورده شده، من باز تنها علی رو با واسطه‌گری شاهچراغ از خدا خواستم، کاش که برام یه پادرمیونی کنن.

ساعت مچی هدیه‌ی نیلو رو نگاهی که انداختم ‌فهمیدم باید خداحافظی کنم.

- آقا جون یادت نره چی خواستم.

برای برگشت دل‌شوره‌ی کمتری داشتم که حدس می‌زدم این آرامش به تن نشسته‌م از اون زیارت کوتاه مدت باشه، شاید من از همین امروز که اون خانم با دختر کوچیکش برای تشکر کنارم ایستاد، موفق شدم.

- ممنونم که برای دادنِ آبنبات به دخترم تا کمر خم شدید.

من باز هم تو 27 سالگی یاد گرفتم تواضع می‌تونه کلید ورود به قلب دیگران باشه، اون دخترِ سبزه‌رو رو بـ ـوسه‌ی زدم و گفتم:

- ایشون کوچیک‌ترین مسافر ما بودن من خوشحال شدم از ایشون پذیرایی کردم. سفر بخیر.

با رسیدن به ساعت دوازده، زادروز تولدم رفت به سمت ثبت خاطرات درازمدت و من پرواز کردم سمت شهری که یکی از مَردهاش سه روز بعد از تولد من سی و پنج ساله می‌شد.

من این دو روز رو با جسمم به تهران پرواز کردم؛ اما روح و روانم، قلب و احساسم سمت شهر خودم پرواز می‌کرد.

من هیچ خاطره‌ای از تولد علی نداشتم و این غم‌انگیزترین خاطره‌ی من بود.

***

تا چرخ‌های هواپیما باز شد، گوشیم رو از حالت پرواز درآوردم، الان بود که نیلو من رو ببنده به...

- به جان کتی الان رسیدم، به مرگ خودم تاخیر داشتم.

- خیر ندیده خب تو که می‌دونی نمی‌رسی چرا قول الکی به بچه میدی؟ این دختر من رو روانی کرد، میگه تا خاله نیاد نمیرم تو. تو که می‌خواستی عین کلاغ این‌ور اون‌ور بپری چرا بچه‌ی من رو به خودت عادت دادی؟

romangram.com | @romangram_com