#من_به_عشق_و_جزا_محکومم_پارت_229
و نفس عمیق من با پایان تمام توصیهها، پایان آموزش استفاده از ماسک، کشیدن دستهام به طرفین برای نشون دادن راه خروجِ اضطراری.
راضی بودم، از خودم، از پروازم، از تیمم، من امشب از همه چی راضی بودم.خدایا ممنونم.
اولین رهاورد من از اولین پروازم، آشنا شدن با زنی بود که جوونتر از سن عددیاش زندگی میکرد، زنی که تو دههی چهل زندگیاش هنوز شاداب و سرزنده بود و اون لبخندهای تموم نشدنیاش به روی نگرانیهام، من رو به سمتش کشوند.
دلارام و همسرش کیان، با دو دخترِ شیرینشون ترانه و ترنم، مسافرین اولین پرواز من بودن؛ اونها به من نشون دادن زندگی هنوز جاریست و عشق واقعی همین حوالی پرسه میزنه، تو 27 سالگی یاد گرفتم عشق عدد نمیشناسه، عشق حقیقی درست مثل می و باده جا افتاده میشه، بعدها بود که دلارام گفت "این شادابی و لطافت رو مدیون عشقِ همسرمم."
مهرورزیهای کیان با اون سن جا افتاده نشونم داد یه شاگرد راه عشق رفته و به استادی رسیده چه شکلیه. اون مرد با موهای جوگندمی به شدت من رو به یاد علی میانداخت، مهربانی و بودنش رو برام مثال میزد.
وقتی به هنگام تیکآف (اوج گرفتن هواپیما) دستهای دلارام رو فشرد، من برای نبود علی حسرتی خوردم تمام نشدنی؛ داشتم باکسهای پذیرایی رو به دستشون میدادم که شنیدم کیان خیلی آروم و آهسته از رنگِ بدِ شالِ قهوهای دلارام گله میکرد، تمام کابین هواپیما برام کنار رفت و حیاط خونه پدری پیش چشمم زنده شد و من مُردم.
وقتی دخترهاشون رو با عشق و لبخند صدا میزدن من به یاد اسمهایی بودم که برای بچههای علی انتخاب میکردم.
و اینجا شد شروع رفت و آمدهای من با دلارام، دلارام که بعد از یک بار حضوری دیدنش، بهترین دوست من تو دنیای مجازی شد.
کم کم پای سفرهی دلم نشست، دستی به خاطراتم برد و برای تشکر از اعتمادم چند نصیحتی برام به یادگار نوشت.
دلارام هم جورِ دیگهای توی آتیش خواستن سوخته بود، انگار این عشق برای خودنمایی چندین و چند رنگ و لعاب داشت.
شیراز، شهری که برای اولینبار میزبان من بود، بوی خوبی میداد و مهمتر از همه خنک بود.
به پیشنهاد مهشید بود که برای گذروندن وقفهی چند ساعته بین کارمون یه سری به شاهچراغ زدم.
با اولین دربستی به پابوسی برادر امام رضا رفتم، چهقدر این وقت از شب حرم خلوت بود، تا گنبد حرم رو دیدم اشکی ناخودآگاه چشمم رو نیش زد و ثانیههای بعدش من با اشک غسل زیارت کردم.
romangram.com | @romangram_com