#من_به_عشق_و_جزا_محکومم_پارت_228

طپش نامنظم قلبم بود که همه‌ی وجودم رو خبردار کرده بود این بیرون یه خبرهاییه، بعد از کاپیتان پرواز، همراه با سرمهماندار در کنار سه مهماندار دیگه، آروم و با متانت با کفش‌های پاشنه سه سانتی‌ام آروم و پیوسته قدم روی پله‌های بی‌ثبات اون هواپیمای غول‌پیکر گذاشتم، اون تِق تِق صدای پاشنه‌ی کفشم برام از هزار تا سمفونی باخ، موزارت و بتهوون، دلنشین‌تر و آرامش‌بخش‌تر بود.

و باز حسرت‌های تمام نشدنی انسان، کاش مامانم بود تا ببینه اگه پرستار نشدم؛ ولی امروز دیگه اون یلدا کوچولوی تپل نیستم که با شنیدن صدای خفیف شده‌ی موتور هواپیمای کوچیک شده تو قاب آسمون صداش می‌زد و می‌گفت "یلدا بدو مامان، بدو، بیا نگاه هواپیما."

و من با چشم‌های سیاهم دنبال یه وجب انگشت هواپیما بگردم، کاش بود و می‌دید من امروز با یه bmi تایید شده، بعد از گذشتن از هفت‌خوان رستم حالا دارم به اسم مهماندار وارد این آسمان‌خراش میشم.

به اندازه‌ی آرزوی من بزرگ و دست نیافتنی بود؛ ولی با گذشتن از راه پله‌هاش...

قسم می‌خورم کافیه چیزی رو بخوایید و اراده کنید، خدا جاده‌ش رو پیش روتون مهندسی می‌کنه.

دل شوره‌ای همراه با خوشحالی‌‌م ترکیب شده، یه ترکیب مثل شربت آبلیموی مامانم که با یه ترش و یه شیرین، یه ترکیب دلنشین به دستم می‌داد و من امروز دقیقا همین حال رو دارم، ترشی دلشوره با شیرینی به دست آوردن هدفم ترکیب شده و شده حال و روز من.

عالی شد یکی شدنِ سالگرد تولدم با شروع اولین پروازم. اولین پروازی که قرار بود به مقصد شیراز مهمانداری‌اش کنم.

کاپیتان پرواز تو کابین جا گرفته و الان نوبته تیم پرواز بود. مهشید نمادِ یه بانوی شرقی زیبا که سابقه‌ی یک ساله‌ کاری بیشتر رو داشت، کنار کابین vip با لبخند زیباش با کاسه‌ی بلورین پر از آبنبات‌های رنگی ایستاده بود. شک نداشتم با چشمکش به سمتم سعی داره کلی حس خوب بهم بده که داد. به فاصله‌ی چند ردیف صندلی کمی دورتر ازش برای خوش‌آمدگویی، با فکر به بهترین‌های زندگی‌م لبخندی زدم و به انتظار مسافران ‌ایستادم. دلم غش رفته بود برای آبنبات‌های رنگی‌رنگی توی دستم.

با اشاره‌ی سرمهماندار همگی سرِ جای خود آماده به کار لبخند ‌زدیم و دقایقی بعد همهمه‌ای از حضور یکباره‌ی مسافرین.

خدایا کمک کن به هرکسی که تو نقطه‌ی شروع ایستاده.

سرگرم شدم به حضور مردان و زنانی که سلام‌گویان یا از من رد می‌شدن یا برای پیدا کردن جایگاه‌شون از من کمک می‌خواستن و من مشتاقانه کمک‌رسانی می‌کردم.

طوری سرگرم اولین مرحله از شروع کارم شدم که یادم رفت به خودم سپرده بودم که با نگاه به مهشید که طی این رفت و آمد‌هام دیده بودمش، ازش الگوبرداری کنم، مسافرین جاگیر شدن و اصلی‌ترین مرحله‌ی کارم.

" با سلام و درود به خاتم انبیا محمد مصطفی(ص) و بیانگذار جمهوری اسلامی ایران و شما مسافرین عزیز، بنده کاپیتان ذاکری به همراه تیم پرواز، پرواز خوشی را برای شما آرزومندیم، خواهشمندم به توصیه‌های ایمنی همکاران توجه داشته تا در صورت لزوم مورد استفاده قرار گیرد، مقصد ما شیراز شهر فرهنگ و ادب.

طول پرواز یک ساعت، دمای شیراز هم اکنون 24 درجه و..."

romangram.com | @romangram_com