#من_به_عشق_و_جزا_محکومم_پارت_227


این تنها زمانی بود که من نمی‌تونستم بین هیچ‌کدوم داوری کنم؛ چرا که هر دوشون برام عزیز بودن.

و حالا بعد از گذشتنِ دو سال از اون روز، من برای قبول شدنِ درخواستم برای پذیرش تو اون شرکت بزرگ هواپیمایی، از این کسرای دو ساله بچه‌تر شدم.

- خب از این به بعدش یکم سخته، درسته؟

- آره داداش، یه مصاحبه حضوری داره که تمام مکالمه‌اش با انگلیسیه و سه تا آزمون با همه، یه فیلم هست که باید از نکات مهمش یادداشت برداری کنم، یه کارِ گروهی برای سنجش روحیه‌ی کارِ گروهی هم هست.

نیلو: اوه یه ههَ، برای تخصص دادن به دکترها این‌قدر مراسم پیشواز نمی‌ذارن.

- دیگه قانونه کاری‌اش نمیشه کرد.

سخت‌ترین قسمت این مصاحبه‌ها برای من اون لبخند دائمی بود که باید به لب می‌داشتم، من هنوز که هنوز یادم نرفته بود علی چه‌طور با اون همه علاقه‌م طلاقم داد، یادم نرفته بود چه‌طور مادرم رو تو خاک سرد تنهایی دفن کردم، چه‌طوری می‌تونستم با این چیزهایی که قلبم رو پر کرده بودن مدام لبخند بزنم؟

و من درست بعد از هفت سال تلاش و دوندگی، امروز تو سن 27 سالگی؛ یعنی حداکثر سن برای پرواز، تونستم وارد دنیای پرشور و پرحرکتِ هواپیمایی بشم.

کاغذبازی‌هاش زیاد بود؛ ولی برای من که اوایل، کارم رو با رسیدگی به کامل بودن مدارک ثبت نام بچه‌ها شروع کرده بودم کمی آسون‌تر بود، من ساعت‌ها برای مرتب کردن پرونده‌ی زبان آموزها، کاغذها رو بالا و پایین و زیر و رو کردم، خیلی سخت بود برای منِ از گرما فراری دویدن تو هر سازمان و تائیدیه گرفتنِ عدم اشتغال به کار و تحصیل؛ ولی من به شوق پا گذاشتن روی ابرهای پفکی، به شوق پرسه زدن تو آسمون‌ها، عقب نکشیدم.

من هیچ وقت این نقطه‌ی عطف کاری رو فراموش نمی‌کنم.

استرس داشتم، ترس داشتم، راستی هیجان هم داشتم و اول از همه شادیِ شیطونی هم تو دلم داشتم. امروز روز رسیدن به آرزوم بود و من از خوشحالی رسیدن به این روز دلهره داشتم، کاش می‌تونستم اون مهمان‌دار خوش استایل رو ببینم، بـ ـوسه‌ی آرومی روی گونه‌اش بزنم و بگم "مرسی که بی‌هیچ حرفی بهم انگیزه دادی."

این اولین تجربه‌ی من به عنوان مهماندار بود و فکری مدام من رو دندان می‌گرفت "یعنی از عهده‌ش بر میام؟ "

دستی به فرم سورمه‌ای رنگِ سایزِ لارجم ‌کشیدم، اون کلاهِ نصفه و نیمه‌ی روی مقنعه‌ی هم‌رنگ فرمم رو صاف‌تر کردم و با یه لبخند به یمنِ شیرینی شروع کارم پشت تیم پرواز، سمت اون آسمان خراش رفتم.


romangram.com | @romangram_com