#من_به_عشق_و_جزا_محکومم_پارت_226
نگاه پر عشقی بهش کردم، آب بینی و دهنش از زور گریه جاری شده بود، کسرا، کوچولوی ناخواستهای که با شکل گرفتنش دومین دعوای شدید زن و شوهری شکل گرفت. خلاصه بگم، یه شبِ گرم تابستون ساعت یازده شب، زنگ در خونه زده شد. دلم هری ریخت وقتی چهرهی آشوب زده و پر اشک نیلوفر پشت در منتظرم بود. در باز نشده پرید تو بغلم و شروع کرد به هق هق گریه کردن، زبونم از این همه ترسش بنده اومده بود، شاید نیم ساعتی طول کشید تا تونست بگه "حاملهم."
ته دلم غنج رفت؛ اما کمی خودداری لازم بود، آخه تازه با کلی زحمت و شب زندهداری با کلی همکاریِ دیگران با بیخوابیهای شدید تونسته بود دوقلوها رو به سه سال بکشونه.
- خب این کجاش بده؟
مشت محکمی به بازوم کوبوند و حرصی گفت:
- کجاش بده؟ گولم زده نامرد، خودِ بیوجدانش گفت، تازه یه سال شده سرِ راحت زمین میذارم، تازه دخترها رو از مای بیبی گرفتم، به نظر تو من الان جون دارم دوباره زایمان کنم؟ تَن دارم بچهداری کنم؟ اگر باز دوقلو باشن چه خاکی به سرم کنم؟ اگه برای من خوبه چرا برای تو بده؟
- از کدوم شوهر؟ مگه من مریم مقدسم؟
گریه کرد، زار زد، مشت به شکمش کوبید، پا زمین کشید، با داداش یک کلام هم حرف نزد، سرِ خود و مصرانه تا پای سقط جلو رفت که کشیدهی داداش به صورتش همراه با تهدیدش کارساز شد.
- اگه سقط کردی تو محضر برای طلاق. خداحافظ.
درست که سقط نکرد و ویزیتش رو پس گرفت و برگشت خونه؛ اما نه خونهی خودش بلکه خونهی من.
بد لج کرد خیلی خیلی بد که انعکاس تمام اون تنشها شد کسرای نا آروم و لجباز.
چهار ماه تمام آرزوی دیدنش رو به دل داداش گذاشت، نه به تلفنهاش جواب داد نه به واسطهی بزرگترها برگشت خونه؛ دسته گل معذرت خواهی و خریدهای داداش رو از پنجره پرت کرد رو کاپوت ماشینش، داداش که سر میزد، تو تک اتاقِ خونه خودش رو حبس میکرد و از پشت همون در شوهرش رو به الفاظ رکیک مزین میکرد، عجیب و غیر قابل کنترل ویارش روی داداش افتاد، اون سیلی به سبب بچه، بد سوزونده بودش. با خواست مادر شوهرش که تجربهی این دوران رو داشت اطرافیان کمی عقب کشیدن تا این سردی به مرور زمان به گرمای سابقش برگرده.
نصیحتش میکردم داد میزد، گریه میکرد و گاهی به ناسزا گفتن میرسید. آخه من هیچوقت تجربهی بچهی ناخواسته رو نداشتم که بتونم اون آتیش به جون افتادهی نیلو رو خاموش کنم.
و اون شب که میخواست از حرص زودتر بخوابه تا با داداش روبهرو نشه، پاش به کنارهی فرش گرفت و با شکم زمین بدی خورد، چهقدر اون شب هول کردم، یادمه وقتی به داداش زنگ زدم چهطور صدام میلرزید وقتی که گفتم تمام پادری از خون قرمز شده و من رو میترسونه، مُردم تا گفتم نیلوفر جوابم رو نمیده، گفتم خودش رو برسونه که من نمیدونم باید چیکار کنم و داداش چهقدر نگران و هراسون ده دقیقهای خودش رو به ما رسوند.
با سه روز بستری شدن بهخیر گذشت، با کمی منتکشی جو کمی آروم شد؛ ولی این سردی تا یک ماهی پس از زایمان از نیلو دور نشد و من دیگه نمیدونم داداش تو خلوت خودشون چه حربهای به کار برد تا نیلو تونست اون رو ببخشه.
romangram.com | @romangram_com