#من_به_عشق_و_جزا_محکومم_پارت_225


تا حالا حسش کردید؟ لمسش کردید؟ چرا از خوشحالی هم میشه گریه کرد؟ می‌دونید چرا؟ چرا که وقتی به خواسته‌ات می‌رسی، می‌ببینی اون آرزوهای یکی زیر یکی رو بافته الان تو واقعیت تن پوشت شده، می‌بینی روح دمیدی تو رویاهایی که حالا شدن واقعیت زندگی‌ت؛ این اشکِ خوشحالی که میگن از این بابته.

به بزرگیِ خوده خدا شادی هم داشت، هرچی که بود یک سال بود که برای همین یه جواب مثبت دویده بودم.

این نظریه نیلوفر بود که می‌گفت "خدا رو شکر وزن کم کردی تا بتونی دنبال این همه کار بدویی وگرنه از اون یلدای گامبو بعید بود."

از ذوقم بود که اجازه دادم یلدا کوچولوی درونم بالا و پایین بپره و برگه‌ی پرینت شده‌ی قبولی تو فراخوان رو پیش چشم‌های شاد و خندان خواهر و برادرم تکون تکون بده.

شاد بودم، درست مثل روزی که علی ناغافل وسط پذیرایی برای خواستنِ من ایستاده بود، به همون شدت شاد بودم؛ اما اون روز کودکِ درون خوددارتری داشتم. لبخند پهنی داشتم بعد از هفت سال تلاش بی‌وقفه، بعد از نه سال که علی سوپرایز شده به خواستگاری‌م اومد، تازه داشتم لبخندِ عمیق می‌زدم.

نیلو از خوشی زیاد برای من بی‌خیالِ کسرای به پا چسبیده‌اش شده بود و اشک شوق می‌ریخت، داداش بود که تونست بعد از سوپرایز کردنش با یه لبخند پر جون بهم بگه "می‌دونستم موفق می‌شی، شک نداشتم."

چه حسی خوبی داشت کسی این طور تو رو برای کاری توانا ببینه.

- قبول شدم، قبول شدم، وای خدا جون مرسی، مرسی، مرسی، مرسی.

- ببین محمودِ خیر ندیده همه‌ش تقصیر توئه من بچه به دست فقط باید بشینم ذوق این رو بکنم، تازه می‌خواستم دنبال آرزوهام برم چشم نداشتی ببینی، ببین چه نونی تو دامن من گذاشتی؟ الهی خدا تو راه مادرت بیاره.

من و داداش از این نفرین قاه‌قاه می‌خندیدم.

- فکر کن مامانم تو این سن با دخترش حامله باشه! آبروش جلوی مجید آقا دامادش رفته.

مجید، شوهر مریم، دختری که من سهم برادرانه‌هاش رو دزدیده بودم.

- الهی... الهی... خدا نصیب‌تون کنه.


romangram.com | @romangram_com