#من_به_عشق_و_جزا_محکومم_پارت_224
- دخترش چی میگفت؟
- گفت خواهر برادرها به توافق رسیدن خونهی مادری رو نگه دارن، فعلا هم قصد انحصار ورثه ندارن، میخواست ببینه موندگارم یا نه؟
- تو چی گفتی؟
- گفتم فعلا که هستم، خواستم بلند شم دو سه ماهی قبلش خبر میدم.
- یلدا خانم جا خوش کردیها، گنگر نخورده لنگر انداختی.
- نیلو ببینم میتونی خوشی الان رو زهرمارم کنی یا نه.
- شصت کیلو شدن خوشی داره؟
- برای توئه نود کیلویی...
- یلدا میزنم لهت میکنمها!
عالی بود یعنی عالی شد.
من تو اوج نگرانی برای آیندهم، دُرست تو بیست و شش سالگی، با تلاش و بیوقفهی خوندن درسهام، مدرک کارشناسیم رو گرفتم و حالا با استفاده از مدرکم، با تسلط کامل به زبان انگلیسی، با استفاده از ظاهر موجهام، دنبال قبولی در فراخوان شرکت هواپیمایی در تلاشم. روز اول دست تنها برای ثبت نام تو بانک مشاغل، یه روز با داداش دنبالِ گرفتنِ نداشتن سوء پیشینه، یه روز با نیلو به دنبال تستهای عدم اعتیاد به مواد مخدر، فرداش تو گرمای خرماپزون دنبال تابعیت ایرانی بودنم.
علی، مردِ من، همسر یلدای بیست ساله کاش بودی کنارم، تا از این کاهِ کوه ساخته دهنمون رو شیرین میکردیم.
انگار این روزها فصل به ثمر نشستن تلاشهای من بود، انگار کائنات بوم رنگِ تلاشم رو سمتم بازگردونده بود، اون گریههای شبانه داشت جاش رو به لبخندهای صبحگاهی میداد، من داشتم به معنیِ "بعد از هر سختی آسانی است" میرسیدم. اصلا این تمِ رندانهی روزگار بود که گاهی سیرت میکرد از تمام نفس کشیدنهات و فردای اون درخشش امید روی بند بند وجودت حکومت میکرد. چهقدر خوب که به لطف دوستی که برام خواهر و شوهرش برام برادر شدن تونستم از اون شبهای سیاه بیرون بیام، دستم رو گرفتن تا چشمهام به سیاهی اطرافم عادت کنه و بعد آهسته آهسته قدم بردارم و تا امروز کمی اون طرفتر مراقبم بودن.
خوشحال بودم، به معنای واقعی کلمه.
romangram.com | @romangram_com