#من_به_عشق_و_جزا_محکومم_پارت_223
اگر؟ وای نه فکرش رو هم نمیتونستم بکنم، وای که اگه نمیشد سعیده جون من رو با اون همه هالتر و دمبل دار میزد.
با احتیاط، با چشمهای بسته، با کمک نیلو روی ترازوی کنار یخچال ایستادم.
- مردهشورت رو ببرن یلدا، این هم گذاشتی کنارِ در یخچال آدم جرات نکنه یه لقمه غذای بیعذاب وجدان بخوره.
- چشمهام رو باز کنم؟
- من بودم نمیکردم.
- نیلو؟ جانِ من اذیت نکن.
- ولله باز کن خودت ببین.
با ترس چشم باز کردم. گردن شکستم به سمت پایین و با دیدن عدد شصتِ روی صفحهی ترازو از خوشی جیغ کشیدم.
- شد... شد... شد... دیدی شد. بیشعور چرا اذیت میکنی؟
- حرومت نشه؛ لاغر میکردی یا قد دراز؟
- خب وقتی لاغر میشی بلندی قدتت بیشتر تو چشم میاد. ای جونم، شدم شصت، شدم شصت. آ بیا وسط.
- خب حالا دهنت رو ببند بیحیا، الان همسایهها فکر میکنن از فوت مادرشون خوشحالی.
آخ. حیف مادربزرگ پیر و مهربون، رفت، توی یه صبح زود با طنینانداز شدن صدای اذان صبح... و الان بعد از چهلمین روز درگذشتش با صحبت کردن با دختر بزرگش در رو بستم و کنار وزنه ایستادم.
romangram.com | @romangram_com