#من_به_عشق_و_جزا_محکومم_پارت_222
و من بین تمام شبها به این فکر میکردم" من با اینکه تا اینجا رو جلو اومدم هنوز برای رسیدنِ آینده نگرانم، جزای کسی که محکوم به سوختن تو آتیش دوری باشه، در آینده چیه؟"
آینده. میتونست برای این عشق نیمه کارهی بین روزمرگیهای زندگی اسیر شده، کاری کنه؟
آینده؟ قرار بود با من چیکار کنه؟ چه خوابی برام دیده؟ تلاشهای من رو برای بهتر ساختنش میبینه؟
آینده؟ من رو به علی میرسونه؟ آینده. چهقدر برعکس اسمش عمر رسیدنش کوتاه بود، چهقدر شیرین.
خدای من، من چهقدر زود به آیندهی گریزون ازش رسیدم، چه محکومیت خوب و دل نشینی. بابا دست خوش یلدا؛ تو کی بودی و رو نمیکردی؟
***
رسیدم به یه فصل جدید، رسیدم به یلدای 26 ساله. آینده با چی اینقدر سریع سمتم تاختی؟
برعکس اسمم، چهقدر زود روز و شبها رو به هم کوک کردم.
من یه شبه نخوابیدم و بیدار شم تا ببینم رسیدم به فصل بیست و شش سالگی، شما به راحتی میخونید؛ اما من تمام اون سالها رو به سختی گذروندم، برای به هم چسبوندن هر کلمه کنار هم روزهای خوش جوونی، از لطافت و شادابیم گذشتم تا رسیدم به این فصلِ ناب 26 سالگی.
گاهی درد غربت چنان به همهی وجودم حملهور میشد که سیستم دفاعی بدنم پرچم سفید نشون میداد، من روزهایی رو گذروندم که اشکهای یک ساعته براش کم بود. چهقدر تکرار میکردم از دلتنگیهام؟ چهقدر میگفتم از سختی کار و تلاشم؟
خسته میشدید از این هم ضجه و مویهی من، از تکرار بیفایدهی کلمات کفری میشدید؛ اما من تمام تکرارها رو مرور دوباره کردم. دوباره با تکرارها زندگی کردم.
من هر سالگرد تمام بهترین و بدترین روزهای زندگیم رو اشک ریختم، سالگرد ازدواجم، فوت مامانم، تولدم همه و همه رو اشک ریختم.
من پنج سالِ تمام برای پر کردن حساب بانکیام کار و تلاش کردم، برای هر هزار تومنی که به دست آوردم از خواب و استراحتم زدم، چرا که فهمیده بودم هیچ دستی از هیچ کجای جهان رو شونهام نمیزنه تا حتی بپرسه دردت چیه؟ برای صاف کردن بدهی پنج میلیونیام به معنی واقعی کلمه خفت کشیدم، هزار دوهزار تومن روی هم پس انداز کردم تا شد پنج میلیون و با اصرار به داداش برگردوندم. من اون شب بارِ سنگینی رو از روی دوشم زمین گذاشتم، اون شب بود که نفس عمیقی از سرِ آسودگی کشیدم؛ چرا که این بدهی سنگینترین وزنه برای منِ مبتدی بود.
من پنج سالِ تمام برای داشتن تناسب اندام، هالتر و دمبلهای سنگین زدم، روی تردمیل کیلومترها دویدم، ساعتها صفحهی گرد و سنگین رو بالا و پایین، چپ و راست بردم تا رسیدم به چیزی که روزی مادرم میخواست و حالا نبود تا ببینه. با استرس و اصرار نیلو کنارش ایستادم، اگه اون چیزی که فکر میکردم نمیشد چی؟
romangram.com | @romangram_com