#من_به_عشق_و_جزا_محکومم_پارت_219


و این برای منِ بیست و یک ساله کمی ناملموس بود، علی زمانی من رو چید که تازه شکوفه زده بودم و حالا که سن به غنچه رسیدنم بود، من مونده بودم و دستِ خالی...

من با تلاش بیشتری تونستم توی این یک سال دوازده کیلو اضافه بار بدنم رو دور بریزم، حالا کمی سبک‌تر گام برمی‌داشتم با اعتماد به نفس بیشتری توی گرما پیاده‌روی می‌کردم، با رضایت خاطر بیشتری روی وزنه‌ی کنار یخچال وزن‌کشی می‌کردم.

و الان دست بازتری برای خرید لباس داشتم. من الان حتی سالم‌خوری رو هم یاد گرفتم.

***

باز نیلو و ورق زدنِ صفحه‌ی جدیدی از زندگیِ من. نیلو برای من حکم مادری رو داشت که لباس چرکِ فرزندش رو به امید تمیزی و طراوات بعدش عوض می‌کرد.

باز نیلو بود که مشوق من برای تعویض و گذشت از این لباس‌های گَل و گشادم شد.

- بریز دور این کفنی‌ها رو.

- دِ نیلو من هنوز این‌ها رو می‌پوشم.

- تو غلط می‌کنی. چیه این؟

اعتیادش به خرید و تنوعِ لباس ترک نشدنی بود، همه می‌دونستن نیلو با اون زبون تیز و لحن نیش‌دارش بزرگ‌ترین حامی من، اولین محرکِ من برای اولین قدم‌هام بوده و هست.

و لباس راحتی گشادم رو توی صورتم پرت کرد.

- بیا برو چهار تا لباس درست و درمون بخر، وگرنه با همین‌ها آتیشت می‌زنم.

و تکرار و تکرار من، قدم زدن بین روزهایی که گذشته بود و روزهایی که داشت می‌گذشت، روزهای گذشته، تکرار روزهای حال و دغدغه‌هام برای آینده؛ شروع به کار اسپیلت برای نوازش روح در آتیش مونده‌م. تکرار دلتنگی‌هام، تکرار عاشقانه‌هام با علیِ افکارم، من همراه با دوری از علی بزرگ شدم، رشد کردم و به طبع یاد هم گرفتم. با دلتنگی‌هایِ خفقان‌آورِ چنگ انداخته به نفس‌هام، تمام روزهای خوش و پرمشقت تقویم رو به صندوقچه‌ی خاطراتم سپردم، ثانیه‌ای از یاده مردِ بی‌وفام غافل نشدم؛ اما زندگی حتی بدون علی هم در جریان بود و متاسفانه این اولین درس این جدایی بود.


romangram.com | @romangram_com