#من_به_عشق_و_جزا_محکومم_پارت_218

- مادرجون این دیگه از یه پره گذشته.

از سرگرم شدن به دوقلوهای شیرین نیلو، درست یک سال گذشت. فکرهای اضافه شده به افکارم، اون شتاب و عجله بعد از کارهام برای رسیدن به نیلو و دخترهای شیرینش، غرغرهای سعیده جون، کنار دستِ خانم اشرف بودن، سر و کله زدن با پیله کردن‌های محسن شورانگیز، من رو تا یک سال جلو کشید.

بعد از طی حدود یک سال بود که از حال و هوای رویاپردازی و خیال‌بافی بیهوده دست برداشتم، نشستم و با احساسم خیلی منطقی مذاکره کردم، انگاری این درد داشت کهنه و مزمن می‌شد تا با بیولوژی بدنم کنار بیاد.

انگاری بدنم یاد گرفت هم‌زمان با تلاش برای ادامه‌ی زندگی، این درد رو هم تحمل کنه، انگاری این دوری ناخواسته کمک کرد من تو بهترین مسیر زندگیم بیفتم.

همیشه ما بین تنهایی‌هام به دور از جیغ و فریادهای کیمیا و کتایون به این فکر می‌کردم " یعنی نمی‌شد؟ امکان نداشت من تو شهر و زادگاه خودم در کنار همسرم به این موفقیت‌ها برسم؟ تلاش کنم؟ یعنی این دوری سبب بود؟ این دوری اراده‌ی من رو شکل داد؟"

گاهی هوش و حواسم سمت خونه‌ی زن‌عمو دور دور می‌کرد، دلم برای غر زدن‌های زن‌عمو، برای زنی که گاهی مادرانه‌هاش هم سهم من می‌شد، برای دورانِ خوش کودکیم تو اون خونه، دوران مدرسه که با شاهد تا دم درِ خونه پرچونگی می‌کردیم تنگ می‌شد، دلم می‌خواست بدونم بعد از سالگرد مامانم که دلم برای مزار سردش پر می‌زد ازدواج کردن یا نه؟ ولی نه اون‌ها خبری از من گرفتن نه من برای انداختن تنش بین‌شون تماس گرفتم. اون روزها هرچی نیلو گفت شماره‌ت رو عوض کن گوش ندادم و تنها یه جواب براش داشتم"می‌خوام ببینم کی یادی از من می‌کنه، کی من رو می‌خواد، می‌خوام دوست و دشمنم رو بشناسم ."

از خیال‌بافی دست کشیدم؛ اما از خاطراتم نه. دست کشیدم اون هم درست روزی که به صلاح دیدِ خانم اشرف، زنی که مادرانه من رو به دلیل تلاش و وجدان کاری و استعدادم در آموزش زبان، به سِمَت مُدرس تغییر عنوان داد.

من با پشتکار تونستم از مسئول ثبت نام به استادی بچه‌هایی برسم که مصرانه برای یادگیری زبانی جز زبان مادری از خواب صبح‌شون می‌زدن و یک ساعت و نیمی در کلاس شاد و مفرحم وقت می‌گذروندن.

روزها و ماه‌ها می‌گذشتن؛ اما شب‌هاش تمام شدنی نبودن؛ درست مثل امشب که ساعت یک و نیمِ بامداد بود و من هنوز بیدار و مسافر غیر قانونی افکارم. ساعت دوازده که می‌شد مغزم خاموش و قلبم شروع به کار می‌کرد، خطرناک بود و من با واکسنی به نام دوری ایمن شده بودم و کنترل این بیماری برام قابل کنترل بود.

مابین این شب‌ها، شبی برای مادر زجرکشیده‌م، شبی برای پدری که سهم زیادی از خاطراتم رو نداشت و بیشتر شب‌ها برای همسرم، مردی که هنوز هم عاشقانه به قوت سابق دوستش داشتم و می‌خواستمش، مردی که بارها وسوسه‌م می‌کرد چیزی رو بهانه کنم تا حداقل صداش رو بشنوم؛ اما اون امضاء بی‌تفاوت پای طلاق نامه‌م منصرفم می‌کرد " علی اگه تو رو می‌خواست به این سادگی طلاقت نمی‌داد "

و تنها دلیل پس زدن بهترین خواستگارهام هم همین بود؛ غیر ممکن بود تنها جسمم رو به کسی ببخشم به کسی که تنها به سبب چند آیه‌ی عربی به یکی از محارمم تبدیل می‌شد.

خواستگارم، استاد جوون کانون زبان سطح نوجوانان، آقای ربیع که به واسطه‌ی خانم اشرف پاپیش گذاشت و جواب منفی من رو هم از خانم اشرف گرفت.

پرونده‌ی واسطه‌گری استاد زبان خودم در دانشگاه زمانی بسته و بایگانی شد که به خواستگاری برادرش جواب منفی دادم.

اغراق نبود، اقتضای سنم بود، هر چی جوون تر و شاداب‌تر خواهان بیشتر. اقتضای سنم بود که در اوج جوونی و شادابی خواهان و خواستگار داشته باشم، مادر خدابیامرزم همیشه می‌گفت "دختر رو تا غنچه‌ست می‌برن "

romangram.com | @romangram_com