#من_به_عشق_و_جزا_محکومم_پارت_217


- من یه پخی خوردم. بیا برو بینم. بیا برو بذار سرجاش.

و ساعتی بعد باز من بودم و تنهایی و سکوت خونه‌م.

خونه‌م خلوت بود و ساکت، اگر خودم آرام بودم آرامش هم خودش رو بیشتر نشون می‌داد. تونسته بودم جای بعضی از کمبود‌ها رو پر کنم و برای چیزهایی که دوست دارم هزینه کنم.

اسپیلت رو روشن کردم و به درجه‌ای ‌رسوندم که نیلو همیشه غر می‌زد " خیر ندیده خب خشک میشی " ولی دوری از علی اون‌قدری از درون من رو سوزونده بود که شک نداشتم تا پایان عمرم گرماش من رو می‌سوزونه.

کی باورش می‌شد سیصد و شصت و پنج روز رو یکی یکی، با اون همه دلتنگی و خواستن علی گذرونده باشم؟

یک سالی که برای گذروندنش، دور خودم رو با کار و درس و ورزش شلوغ کردم.

سرگرم خاطرات بودن چه‌قدر برام مفرح بود.

یک سال گذشته بود و چه‌قدر زود و پر شتاب. برام وفور نعمت بود کنار نیلو این روزها رو سپری کردن.

نگاه می‌کنم به یک سالی که گذشت. چه‌قدر از لحاظ روحی آرامش بیشتری داشتم، ناآگاهی همسایه‌هام از مطلقه بودنم، برام مایه آرامش فکری بود، این خانواده‌ی مهربون که گمان می‌کردن من دخترخاله‌ی نیلو هستم و برای درس به این شهر کوچ کردم، نمی‌خواستم اون زندگی زناشویی ناموفق، کاموای منفی‌بافی رو دست‌شون بده و البته تلاش یک ساله‌ام برای جلب اعتمادشون چشم‌گیر بود.

کاش مادربزرگِ پیر و مهربون قبل از خواستگاری من برای نوه‌ی رستوران‌دارش می‌دونست مردی تو دلم جا کرده که حتی به ریشه و بُن خیالم هم رحم نکرده، تنها مردی که زن بودنم کنار اون معنا پیدا می‌کرد، کاش می‌دونست تا من با خجالت از تو روی بزرگ‌تر ایستادن عذاب نکشم.

زندگی کنار مادربزرگ خوب بود، یه تجربه‌ی شیرین داشت که کسایی که کنار مادربزرگ‌شون موندن می‌فهمن من چی میگم، داستان‌های شگفت‌انگیز از زندگی پر فراز و نشیبش قصه‌های شبانه‌ی من بود.

به رژیم گرفتنم خرده می‌گرفت و مدام غرغر می‌کرد.

- دختر یکم این دهنت رو بجمبون، هر وقت دیدمت یه بطری آب دستت بوده، دختر جون، دختر باید یه پره گوشت رو تنش باشه.


romangram.com | @romangram_com