#من_به_عشق_و_جزا_محکومم_پارت_216
جمع خندهای کرد به این همه حساسیتِ مادر شدن نیلو.
- بیا برو بابا، من این قرتیبازیها حالیم نیست. این هم از هدیهی خاله یلدا، شرمنده ناقابله.
دوتا گردنبند طلای سفید با پلاک الله. خدا کنه نیلو دوست داشته باشه؛ چرا که چهار ماه تمام حقوقم رو دست نزده جمع کردم تا شاید گوشهای از محبتهای این زن و شوهر رو جبران کرده باشم.
***
و سرآغاز جنگ و جدال من با نیلو سر دخترها.
"اول دستت رو بشور، تازه از سرکار اومدی؛ تازه از باشگاه اومدی، عرق داری" و من به یه دونه از این حرفها هم گوش ندادم که ندادم. پای بچه میاومد وسط من این حرفها حالیم نبود. از همین زمان بود که رفت و آمد به خونهی نیلو بیشتر شد و من معذبتر.
بعد از دو ماه رفتنِ مامان نیلو به سر خونه و زندگیاش، شروع شد سختی بزرگ کردن بچهها و کمکهای ناتمام من و داداش. یکی میخوابید اون یکی گریه میکرد، یکی دل درد داشت یکی زیر پاش کثیف بود، بین همون شب زنده داریهای نیلو بود که از خدا خواستم هیچوقت بهم دوقلو نده. به لطف کتایون که از اول مهرش عجیب به دلم نشست بچهداری رو هم کامل یاد گرفتم، نمیدونم چرا عاشقانه میبوییدمش، به لطافت برگ گل بهش رسیدگی میکردم و حالا بعد از سه ماه اون هم به من عجیب وابستهست.
- خدا خیرت بده برش دار ببر، شب هم پیش خودت بخوابه.
- نیلو جدی میگی یا داری شوخی میکنی؟
- شوخی چیه؟ آرزوی یه ساعت خواب دارم، شوخی کدومه؟
- داداش، پس من امشب کتی رو میبرم. قوطی شیرش کو؟
و تا دم در از این بازی راه انداخته کوتاه نیومدم.
- زهرمار بیا ببر بذار سرجاش تا گردنت رو نشکوندم. تا این در داشتنش حلاله از این طرف به بعد حروم. نگاه چه جدی هم داره میره!
- خب خودت گفتی.
romangram.com | @romangram_com