#من_به_عشق_و_جزا_محکومم_پارت_215


عموی نیلو: به به، چه عالی، به سلامتی مبارک باشه. انشالله اسم‌دار باشن، زیر سایه امام زمان و پدر و مادرشون بزرگ شن.

داشتم شیرینی رو جلوی همه می‌گرفتم که دو تا فنچ کوچولو که لای پتو پیچیده شده بودن رو آوردن داخل.

وای خدای من چه‌قدر خوشگلن، وای خدا چه نرم و کوچولو، وای خدا نگاه‌شون کن، این‌ها چرا این‌قدر قرمزن؟

نمی‌دونستم کدوم رو بغل کنم! کیمیا کدوم بود و کتایون کدومه؟! که چشمم خورد به دستبندهای طلایی که اسم بچه‌ها روش حک شده و دست‌های کوچیک‌شون رو سفت چسبیده بود.

- وای نیلو این‌ها چه خوشگلن. هدیه‌های باباست؟

داداش: نه، هدیه‌ی یکی از دوستانمه، قبل از تولدشون فرستاده بود.

- مبارک باشه. آفرین چه دوست خوش سلیقه‌ای.

کتایون رو که آروم بود بغل زدم، خواب بود، نفس‌های عمیق می‌کشید و به شدت قرمز و نرم بود.

یه چیزی ته دلم جوش می‌زد؛ نمی‌دونستم خوشحالی مادرشدنِ نیلو بود یا حسرت بچه‌ای که دوست داشتم پدرش علی باشه!

من هم دلم کشید ناز کردن برای مردی که بزرگترین هدیه بهش بچه‌هایی بود از وجود خودش، مردی که برای خستگی زنش دست‌هاش رو گرفته و ماساژ می‌داد، دلم می‌خواست نگاهی خاص؛ مثل داداش که به چشم‌های خسته از درد نیلو می‌انداخت.

اون دوست خوش سلیقه‌ی داداش من رو برد به شبی که علی داشت مابین دست بردن بین موهام برام می‌گفت "اگه دختردار بشی یه دستبند برات می‌گیرم به اسم خودت و دخترم یاسمن. "

حالا من کجا؟ علی کجا؟ یاسمن کجا؟ بـ ـوسه‌ی نرمی به دست‌های کوچیک کتایون زدم که...

- هوی مگه تو باشگاه نبودی؟ با همون عرقت بچه‌م رو ماچ نکن.


romangram.com | @romangram_com