#من_به_عشق_و_جزا_محکومم_پارت_213
تمام طول هفته رو در حال رفت و آمد بین این سه تا (گاه) زندگیم بودم. این رفت و آمدها، این مسئولیتهای افتاده به دوشم کمک میکرد تا کمتر به خودآزاری فکر کنم، کمک کرد تا بتونم با آرامش بیشتری به کارهام برسم، تا روزی که به لطف زایمان نیلو به خودم یک هفته توفیق اجباری دادم.
پنج شنبه بود و خسته از باشگاه خودم رو از زیر دست سعیده جون بیرون کشیدم که به محض روشن کردن موبایل، اسم داداش روی صفحهی گوشیم لرزید.
- سلام داداش چه خبر؟
- اوف. یلدا، فارغ شد.
- بگو مرگ من؟
- زنِ حسابی دارم خبر به این خوبی بهت میدم، این وسط مرگ تو رو میخوام چیکار؟ پاشو بیا دیگه.
- خودش به هوش اومده؟
- نیلوفر یه ساعت نمیتونه زبون به دهن بگیره.
درست مثل اولین روز حقوقم که با یه جعبه شیرینی خامهای رفتم خونهشون امروز رو هم با یه جعبه خامهای بزرگ رفتم بیمارستان.
این نیلو خیلی حوصلهش جمع بود که با یه ریسهی بلندِ هپی برد دی و کلی بادکنک صورتی دور خودش رو شلوغ کرده بود.
- سلام برهمگی. قدم نو رسیدهها مبارک.
مریم، نیلو، داداش و مامان و بابای همشون سمتم برگشتن.
مریم: سلام همگی بر تو. خوش آمدی خانم با اراده.
romangram.com | @romangram_com