#من_به_عشق_و_جزا_محکومم_پارت_212
چرا نیلو امشب به من نگاه نمیکرد؟ چرا چشمهاش رو به جایی دورتر از من دوخته؟ چرا سر تکون میداد؟ افسوسِ چی رو میخورد؟ چرا فقط برای جواب دادن دستی به موهای رقصانم کشید؟
اوایل بامداد، ساحلِ خالی از سکنه، من، زنی عاشق که بیهیچ خجالتی داد میزد، بریده بریده جیغ میزد.
- علی... علی... نا... مرد... علی.
من؟ شام رو اشک ریختم، خواب رو خون ریختم و خودِ نادونم رو عذاب دادم، شروع کردم به خودآزاری.
حسرت و حماقت دندونم میزد. حسادت بودن و جایگزین کردن کسی به جایگاه سابقم، حسادت بد قلبم رو نیش میزد، و من تنها اشک میریختم، تنها شنوندهی " ای خاک بر سرت " نیلو شدم.
***
داداش خیال میکرد با رسوندن و شنیدن خبرِ کاری که یک هفته منتظرش بودم، خوشحال میشم، من اما تنها یه لبخند از سرِ تشکر و قدردانی زدم.
با شروع کارم تو دفتر آموزشگاه زبان خارجهی خانم اشرف به عنوان مسئول ثبت نام، با شروع فشار و زیاد شدن امتحانات میان ترم، باز محکوم شدم، محکوم که ساعات خاصی رو به جولان دادن افکارم اختصاص بدم، این افکار درهم و پراکنده به هر سو، داشت اغتشاش به پا میکرد و این برای منِ مستعد به افسردگی اصلا چیزِ خوبی نبود.
انگار از یه سنی به بعد از یه اتفاقی به بعد یاد میگیری چیکار کنی، درست مثل راه رفتن، زبان باز کردن که همه سنِ به خصوص خودش رو داشت، درست مثل بلوغ زدن که نیازمند صبر بود.
با دلداریهای نیلو و نصیحتهای داداش تونستم کمی دست و پای احساسم رو جمع کنم، فراموش کردن که محال بود؛ اما کنار اومدن رو میشد یه کاریش کرد.
سرم به شدت تمام شلوغ شد، خودم و افکارم حول و حوش مسئولیتم تو آموزشگاه، پاس کرد واحدهام و در آخر رسیدن به غرغرهای سعیده جون مربی باشگاه.
- یلدا اینجوری بخوای کار کنی همین دو روز در هفته رو هم که بیای از دماغت میکشم بیرون. برو بینم صد تا کرانچ.
- وای تو رو خدا؟ سعیده جون من با این شکم چهجوری صدتا بزنم؟
و آخرِ تمام این اعتراضها چوبهایی بود که به شکمم میزد.
romangram.com | @romangram_com