#من_به_عشق_و_جزا_محکومم_پارت_211


من چه‌قدر بد بودم، چه‌قدر این دختر رو عذاب می‌دادم، با نگاهم به قدم‌هاش، به استقبالش رفتم، جلو روم ایستاد، برای دیدنش گردن ‌کشیدم بالا.

- قربونت برم، می‌دونی ساعت چنده؟ دلم هزار راه رفت، این‌جا چی‌کار می‌کنی؟

اما دل من یه راه بیشتر برای رفتن نداشت.

- نیلو؟

- جونم؟

- علی رو می‌خوام.

نگاهی ناامید به پشت سرم می‌ندازه.

- از کجا بیارمش؟ مگه دست منه؟

- من رو از کجا پیدا کردی؟ علی رو همین‌جوری برام پیدا کن.

دیگه اون بغض بلوغ زده نگذاشت آروم باشم، نگذاشت منطقی باشم، نگذاشت با حُجب و حیا باشم.

اگه دریا دوست داشت آروم بشه من نمی‌تونستم، من گرفتار طوفانی شده بودم که علی با رفتنش به جونم انداخت.

هق هق کردم، گذاشتم همه‌ی دنیا بفهمن دردِ لاعلاج من چیه، نیلو رو، خودش و دخترهاش رو (شکمش) رو با هم بغل کردم، کودک درونم امشب عجیب بهانه‌گیر و لجباز شده بود، چشم‌های من امشب ثانیه‌ای از اشک خالی نشد که نشد. بی‌نفس شدم از اون همه هق زدن.

- نیلو... علی... علی... رو... می‌... خوام...تو رو... خدا.


romangram.com | @romangram_com