#من_به_عشق_و_جزا_محکومم_پارت_210
دستور من نبود، دلم دستور داد چشمم برای کمی سبک شدن، چند قطره اشکی رو به صورتم دعوت کنه، قطره قطره پشت سر هم، بیصدا و بیدردسر.
فریاد زدم توی حفرهی گلوی بغضدارم.
"خدا میخوامش، خدا دلم براش تنگه، خدا میخوامش، خدا، تو رو خدا میخوامش، خدا تو که بهم نزدیکتر از رگ گردنی چرا صدام رو نمیشنوی؟ خدا میخوامش."
نگاه پر آبم رو به دورترین جای ممکن دوختم، کاش این همه آبِ شور تمام دلتنگی من برای علی رو میشست.
دلم بارون میخواست، دلم قدم زدن با علی رو میخواست، همانند یه دختر بچهی لوس و ننر امشب دلم همه چی میخواست.
من داشتم تو رویا و افکارم غرق میشدم، حتی بدون نیاز به یه قطره آب.
یکی بگه چهقدر گریه آرومم میکنه؟ چهقدر غصه خوردن و فریاد زدن، دلتنگی رو میشوره و میبره؟
فراموش کردن علی از رژیم گرفتن که سختتره، کاری که فکر میکردم هیچ وقت قادر به انجامش نیستم رو داشتم با پشتکار و اراده انجام میدادم؛ ولی چرا نمیتونم علی رو تو پستوی قلبم، افکارم، رویاهام نگه دارم؟
صدای امواج خروشان من رو به زمان حال کشوند، به صداش گوش دادم تا شاید آرامشش واگیر داشته باشه.
کاش یکی بود و میگفت چهطور این ریشههای پیچیده شده به دور قلبم رو بخشکونم، این اصلا منطقی نیست بعد از این همه پیشرفت تو علمِ پزشکی هنوز دارویی، سرُمی یا حتی یه نظام پزشکی برای تخصص گرفتن یه نفر تو این رشته صادر نشده باشه. خدایا چهقدر گریه برام کافیه؟
- یلدا؟
سر چرخوندم، مقنعهم روی شونهم افتاد، خودم اسیر علی، موهام اسیر دست باد. نیلوفر، با حالی بد و چشمهای ترسون و نگران. با وجود نیلوفر میفهمم تو دنیایی متولد شدم که غیر از من خیلیهای دیگه هم زاده شدن، ساعت چند بود؟
ساحل کِی از وجود همهی صیادان خالی شد؟ اون همه تورِ پیچیده در هم کی باز شد و صیدشون رفت به بازار ماهی فروشها؟
موهای رقصونم با چه دلِ شادی اطراف صورتم میچرخیدن. من با چشمهای اشکی بودم و نیلوفر با چهرهی درهمش، سنگین و دردآلود به سمتم میاومد.
romangram.com | @romangram_com