#من_به_عشق_و_جزا_محکومم_پارت_209


نه تنها بیرون نیومد بلکه من رو هم به زور کشید و هم دست خودش کرد، چقدر صبوری کرد تا دیر کردش از دلم در بیاد، چقدر ناز کردم و اون خرید تا لبخند بزنم بگم " سالگرد ازدواج‌مون مبارک." چرا در برابرم کمی بیشتر صبوری نکرد؟ دلم بدجوری داشت بی‌تابی می‌کرد، بی‌قرار بودم برای یه لحظه دیدار هر چند کوتاه.

به کی بگم؟ چطوری بگم دارم تو تب این دوری می‌سوزم؟ من حالم بد بود، خیلی بد. تمام قلبم درد می‌کرد، تیر می‌کشید.

صبح از تخت پایین اومدم بی‌رمقم، بی‌جون و بی‌انگیزه، بی‌حس و سرخورده.

دلتنگی من رو از پا در می‌آورد شک نداشتم. هیچ حسی برای آماده شدن نداشتم، حالا ‌فهمیدم که تمام این چند ماه رو پشت نقاب تظاهر زندگی کردم و گرنه منِ دیوانه کی می‌تونستم فراموش کنم علی کیه؟ با من چه کرده؟

امروز نه باشگاه، نه دانشگاه هیچ‌کدوم برام کشش نداشت، گور بابای تمام امتحانات، من که تو امتحان زندگی زناشویی‌ام گند زده بودم دیگه پاس کردن کتاب‌های قطور کنار دستم چه فایده‌ای داشت؟ باز به بیهودگی و پوچی وجودم برگشتم. سرخورده و بی‌هدف از اتاقم به آشپزخونه، از حمام به اتاقم، از اتاقم به دستشویی در رفت و آمد بودم، همون یه لیوان شیر کافی بود که طول روز من رو سیر نگه داره.

چه‌قدر این عروس خندان توی قاب از من دور بود، چه‌طور یک سال زن و مرد کنار دستم رو از دست دادم؟ بارها گفتم الان هم میگم رفتن علی اشتباه بود؛ چرا که هنوز بین ما احساس بود.

چرا وقتی کل تایم کلاس‌ها رو داشتم تو کوچه پس کوچه‌های شهرم پرسه می‌زدم، اینجا اومدم دانشگاه؟ سرِ کدوم کلاس بود که به مامانم سر زدم؟ امروز تمام استادها فهمیدن یلدا کشاورز اون یلدای درس‌خون همیشگی نیست، امروز محسن شورانگیز روزه‌ی سکوت گرفته بود؟ چرا امروز رو اومدم دانشگاه؟ چرا اومدم و زجر دادن خودم رو کامل کردم؟ نهار؟ مگه چیزی از گلوی سنگ شده‌م پایین رفت؟

بغض بزرگ و و پر صدایی توی گلوم موج می‌زد، داشت کنترل همه چی از دستم خارج می‌شد درست اون وقتی که از دانشگاه بیرون زدم.

دلم به شدت هرچه تمام‌تر برای خونه‌ی نقلی‌م پر می‌زند، برای گرفتن تاکسی منتظر بودم که با یه نگاه گذرا به طول و عرض خیابون نگاهم افتاد به مردی که رخ گرفتن و پیچیدنش تو کوچه‌ی کناری با نگاه من به سمتش هم‌زمان شد.

قلبم، نبضم، قدرت کنترل بر اعضا و جوارحم با آنی پایین کشید، تو صدم ثانیه حس کردم خودش رو دیدم، حس کردم اون مرد چهارشونه با پیراهن یاسی رنگش مردِ من باشه، ولی صدای بوق بوق بلندی که توی مغزم اِرور می‌داد " علی هیچ‌وقت لباس روشن به تن نمی‌کرد " تو سرم فریاد می‌زدن علی جایی کیلومترها دورتر از من به ماموریت‌های شبانه‌اش مشغوله، عقلم داد می‌زد در دنیا هفت نفر وجود دارن که همسان هم هستن (در حد شنیدن، منبع موثق ندارم) کاش بیشتر کاش زودتر دیده بودمش و من دیگه تمام اون شب رو نه حتی یلدا، بلکه آدم هم نشدم.

بوی دریا وسوسه‌م می‌کرد، دلم غش رفت برای اون جزر و مدش، برای اون بی‌تابی دلش. شاید دل دریاخانوم رو هم کسی برده و پس نداده. هوا تاریکِ تاریک بود، تنها چندین چراغ پایه‌دار کنار ساحل محوطه رو روشن کرده بود. ساحل خلوت شده و ماهی‌گیرها خیلی وقت پیش از صید روزانه برگشته بودن. خدا برکت، چه توری، چه صیدی.

بی‌حس و آویزون روی تخته سنگ صافی نشستم. مرسی خدا جون بابت پذیرایی‌ات، گرمه، هم هوا، هم دلم، هم دردِ دلم هنوز که هنوزه گرمه. علی، بی‌مرام، دارم جوونی‌م رو می‌بازم، یه خبری؟ یه زنگی؟ من احمقم که هنوز قفل گوشیم رو می‌زنم به انتظار پیامک یا زنگی از سمتش؟ علی الان کجایی؟

مقنعه‌ام رو از زیر چونه‌م بالا کشیدم و روی سرم آزادترش کردم. کمی نسیمِ روی آب اطراف گردنم رو خنک کرد ولی منِ آتیش گرفته با این نسیم کم جون خنک نشدم.


romangram.com | @romangram_com