#من_به_عشق_و_جزا_محکومم_پارت_208
- بیا برو سر کلاست.
- اوه اوه دادشمون غیرتی شد. اول نیلو رو ببینم بعد برم، میخوای من بمونم تو بری؟
- نه تو برو خودم هستم.
حالا با خیال راحتتری میتونستم سرِ کلاس بشینم؛ اما فکرم حوالی بیمارستان ما بین عاشقانههای نیلو و محمود دور می زد. حسادت نبود حسرت بود از داشتن مردی که از دستش دادم، مثل یه زن باردار هــ ـوس میکردم، هــ ـوس ناز کردن برای علی، بچهدار شدن از علی ؛ یعنی واقعا تنها مرد توی دنیای کوچیک من علی بود؟
یعنی بعد از علی هیچ مردی نبود که بهم احساس داشته باشه و بهش احساس داشته باشم؟ علی با من چیکار کرده بود؟ دعا خورم کرد؟ علی تو روزهای نزدیک سالگرد ازدواجمون کجا بود؟ هنوز هم مثل سابق زود میرفت و دیر میاومد؟ با خونهم چیکار کرد؟ با وسایلم چی؟ اون هم با نزدیک شدن به تاریخی که برای من موندگار بود بههم میریخت؟ مثل من پیشواز رفته بود؟ علیِ دنیای من چقدر از من دور، چقدر به من نزدیک بود.
***
امروز بود. دو سال پیش درست همچین روزی با علی پیمانی بستم که بهش پایدار نموندم؛ یعنی نموندیم. چقدر دلم برای یک ساله گذشته این موقعها تنگ بود. علی دیر رسید؛ اما رسید با یه کیک کوچیک، اون هم ساعتهای آخر شب، ساعت دوازده.
"- وای یلدا باورت نمیشه تا الان داشتم دنبال شیرینی فروشی میگشتم.
- آقا یه نگاهی به ساعت پشت دستت مینداختی.
- خب، خب دیگه بد قلقی بسته. بیا ببینم.
اصلا به چشم غرهی من اهمیت نداد و با یه حرکت سریع کشیدم تو تخت، این هم یه مدلش بود که توی تختت تو آغوش همسر بد قولت شمعِ کیک اولین و آخرین سالگرد ازدواجت رو فوت کنی، چقدر بهانه گرفتم و به جونش غر زدم.
- علی از تخت بیا بیرون، همهی خامهی کنار لبت رو زدی به لحافم.
- لحافت؟
- لحافمون خوب شد؟
romangram.com | @romangram_com