#من_به_عشق_و_جزا_محکومم_پارت_207


- داداش نمی‌دونم چه‌جوری ازت تشکر کنم، نشون دادی دنیای مردونگی هنوز منقرض نشده، باور کنید دیگه بار محبت‌هاتون رو دوشم سنگینی می‌کنه کاش بتونم یه جوری جبران کنم.

- این حرف رو نزن، من و نیلوفر هرکاری کردیم برای خواهرمون کردیم، همین که توی غربت پیش نیلوفر هستی و از تنهایی درش میاری خودش دنیای جبرانه، بعد از اومدن تو نیلوفر خیلی آروم‌تر وسازگارتر شده، این دوری و غربت خیلی عذابش می‌داد؛ ولی به خاطر من لب باز نمی‌کنه.

- واقعا؟ اون هم نیلو لب باز نکنه؟

- نگاه به زبون تیزش نکن، هیچی تو قلبش نیس، بارها بهش گفتم این قدر نیش‍‌دار باهات حرف نزنه؛ ولی چی‌کار کنم نیلوفره و ادبیاتِ خاص خودش، میگه اگه بهش آسون بگیرم اون هم آسون رد میشه.

- می‌دونم می‌شناسمش از دبیرستان همین جوری....

" همراه خانم رازی "

شتابِ من و داداش به سمت دکترش.

- حالش چه‌طوره خانم دکتر؟

- خدا رو شکر مشکل خاصی نداره، دردش از فشارِ بچه‌هاست، جفتش هم یکم پایینه که تنها راهش استراحت مطلقه، سرمش تموم شه می‌تونید ببریدش.

تموم شدن جمله‌ی دکتر و نفس‌های از سر آسودگی من و داداش.

- همچین میگه استراحت مطلق، انگار تنبل خانم تا الان مثل کزت داشته کار می‌کرده.

- دلت میاد آبجی؟ زنم این همه تو خونه زحمت می‌کشه.

- آره، آخی یادم رفته نهار و شامش که با من و مریم و مامان محترمه‌ست، ظرف‌هاش هم که پای خودت، واقعا نیلو چه زحمتی می‌کشه دست رنج ما رو نشسته نظارت می‌کنه.


romangram.com | @romangram_com