#من_به_عشق_و_جزا_محکومم_پارت_206

- وای مگه من با این حالِ نیلو می‌تونم برم بشینم سرکلاس؟

- عقب می‌افتی، هر چند می‌دونم که خودت رو می‌رسونی.

- داداش؟

- بله.

چقدر دوست داشتم که هیچ وقت جواب صدا زدنم جانم گفتنش نبود، جانم گفتنش فقط مختص نیلوفر بود. بحث رو عوض کردم تا کمی از اضطراب فاصله بگیره، تا شاید دقایق با سرعت بیشتری بگذرن.

- به نیلو نگفتم؛ ولی دارم دنبال کار می‌گردم.

- چرا؟ کم و کسری آوردی؟

- اگه بخوام اون‌جور که دلم می‌خواد زندگی کنم آره کم میارم. از این ماه هم قسط جهازم تموم میشه.

- جایی هم سر زدی؟ چه‌کاری دوست داری؟

- هر چی تو روزنامه دستم اومده و موردش مناسب بوده زنگ زدم؛ ولی تا حالا که نشده.

- می‌تونی به دانشگاهت هم برسی؟ سخت میشه.

- این ترم اکثرا از دوازده به بعد کلاس دارم یه یک شنبه‌ها صبح هست که شاید بشه با صاحب‌کارش کنار اومد، اگه یه کارِ یه شیفت صبح باشه عالی میشه.

- باشه حتما تو فکرت هستم. به بچه‌ها می‌سپارم؛ دنبال یه محیط زنونه می‌گردم.

نگاهش کردم، سر به پایین صلوات شمارش رو بین انگشت‌هاش می‌چرخوند، کاش این مرد برادر خونی من بود تا پشت دست‌هاش رو از سر دینی که به گردنم داشت بـ ـوسه می‌زدم.

romangram.com | @romangram_com