#من_به_عشق_و_جزا_محکومم_پارت_205
- از الان چیزی نخور.
- وای یلدا یه خرید میخوای بیای جیگرم رو خون کردی.
- من که میدونم خرید رفتن با تو چه مشقتی داره.
و تنها خرید من از ترس بیپولی، یه دست لباس ورزشی سایز سه ایکس لارجی شد که تو پاکت کرمی رنگ از دست فروشنده گرفتم. سالن مد که نبود! همون یه دست هم کنار مابقی لباسهام برام کافی بود.
باید فکری میکردم، با وجود هزینههای دانشگاه و جدیدا هم باشگاه، به غیر از حساب خرج خونه و انشعابهاش، حقوق پدر خدا بیامرزم دیگه جوابگو نبود؛ تا کجا باید کم میخوردم؟ تا کجا باید از ترس بیپولی روی خواستههای دلم پا میگذاشتم؟ من هم همین یکبار رو بیست ساله میشدم، درست که نیلو و محمودخان بارها گفته بودن میتونم رو بودن و کمکشون حساب باز کنم ولی من هنوز هم از زیر بار خجالت اون پنج میلیون بدهی در نیومده بودم.
***
ساعت ده و ربع صبح بود و من و محمود خان نگران و مضطرب روی صندلیهای بخش اورژانس نشسته بودیم.
محمودخان ختم صلوات برداشته بود؛ ولی منِ بیحواس و مضطرب نمیتونستم روی هیچ ذکری تمرکز کنم و عصبی با انگشتهام کشتی میگرفتم. از دمدمهای صبح بود که نیلوی شش ماهه از درد شاکی بود؛ ولی اون قدری با شوخی و خنده دردش رو نشون داد که ما فکر کردیم داره ناز میکنه و هم زمان با من که داشتم برای شروع ترم جدید از در میزدم بیرون دادش هوا رفت.
- آبجی چرا اینقدر طول کشید؟ اتفاقی نیفتاده باشه؟
- نمیدونم، از پرستار پرسیدم گفت باید سونوگرافی شه.
- میخواد به مامانم اینها خبر بدیم؟ نگرانشم. زنگ بزنم زنعمو؟
- صبر کنید ببینیم دکترش چی میگه بعد، مامانش هم که بنده خدا راهش دوره بیخود نگران میشه.
- میخوای تو برو برس به درست، خوب نیست روز اولی غیبت کنی.
romangram.com | @romangram_com