#من_به_عشق_و_جزا_محکومم_پارت_203
- نه دوستی، نه حتی یه شریک سادهی درسی.
محسن؟
شاید من رو دلخور کرد، لگدی به احساسم و ابعاد وجودم زد؛ اما شاید محسن شورانگیز برای من حکم تلنگر رو داشت یا شاید یه اهرم و محرک. پیشنهادش به شدت هرچه تمامتر بهم برخورده بود، شاید همین پیشنهاد بیشرمانه میتونست من رو از شر چربیهای احاطه شده به دورم خلاص کنه و درست بعد از یه هفته و چند روزی اشک ریختن، غصه خوردن و سرکوفت شنیدن از نیلو که میگفت "هلوی من، خب بندهی خدا تقصیر نداره، یه دخی تپل و سفید مفید انگاری نقلِ پیرزن. خب آدم دلش میکشه. این زار زدن داره؟" با روحیهای که باز به هم ریخته و من رو ضیعف کرده بود در قبال هر حرفی، بزرگترین تصمیم زندگیام رو گرفتم، من اگه دوست داشتم مهماندار بشم باید کمی خودتراشی هم میکردم. تنها رفتار و منش توی این شغل مد نظر نبود، علاوه بر سواد درسی داشتن، استایل خوب و موجه هم ملاک بود. اون مهماندار هم به سبب استایل زیبا و خوشفرمش تو خاطرم ثبت شده بود.
این هم بزرگترین دلیل و منطق من برای زیر بار رژیمهای غذایی رفتن. رفتم و نزدیکترین باشگاه اسم نویسی و با اضطراب هزینهش رو پرداخت کردم. درست که هماهنگ کردن ساعت کلاسهام با باشگاه سخت بود؛ ولی با وعدههای مربی تونستم همون ساعات کم رو هم بهرهی بالا ببرم. من بعد از سالها امروز به کمک گزش محسن تونستم به درمان چاقیم فکر کنم.
- تیر بخوری، تو هم همین گذاشتی من حامله و اسیر بشم یادت بیاد بری دنبال خوشیهات بدوی؟
- خوشی کدومه؟ تو هم حال داری؟
- قرار بود هرکاری میکنیم با هم باشیمها؟
- درد، خب تو زود دست به کار شدی.
- یلدای تک خور. پاشو برو، پاشو تو هم برای من خواهر نشدی. تو هم معلوم نیست چه مرگته هر ساعت یه هندونه جدید میزنی زیر بغلت!
- نیلو زبونت خیلی تیزهها!
- همینه که هست.
- خب محبت میکنی مثل آدم، انگار خرسه.
- فعلا که به تو گفتن خرس بهت برخورده.
romangram.com | @romangram_com